...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب
آخرین نظرات

برید سر کوچه اسم یه نخبه ی ورزشی یا علمی یا هنری رو بگید و ببینید چند نفر میشناسنش. حالا برید و از همونا بپرسید دیشب کریس رونالدو کدوم شلوارکشو پوشیده. سریع بت میگه اونی که تو مراسم جشنواره رنگ پوشیده بود. همون که تو کشو سومی از راست اتاق خوابشه. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۵۹
نواب همتیان

یکی از روشهای مدیریت جامعه که اخیرا از افاضات مدیران در گفتگوهای زنده فهمیدم اینه که مشکلات یک منطقه رو به حال خودش ول کنی تا خودش جا بیفته. دقیقا عین خورشت آلو اسفناج. این روحیه ی نیک در برخی مسئولین ما به دوران کودکیشون برمیگرده. غلط نکنم قوت غالب این حضرات خورشت بوده. وقتی میپرسیدن غذا کی آماده میشه سریع بشون میگفتن باید صبر کنی تا جا بیفته. و اینا هم از فرط شوق به افق خیره میشدن و اشک در چشماشون حلقه میزده. هنوز هم به این جا میفته ها اعتقاد دارن. منتظرن وضعیت زلزله زده ها خودش جابیفته. منتظرن دریاچه ارومیه خودش جابیفته. گرد و خاک اهوازیا خودش جا بیفته و الی آخر. حتی از این نوع مدیریت اسنادی هم دارن. از مسئول پرسیدن وضعیت زلزله زده ها چطوره؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۵۰
نواب همتیان

چند تا پیشنهاد دارم. به دردتون نخورد یه نفتکش تک نفره بدید من برم سواحل گوام سر به نیست بشم. 

اول اینکه یه چند وجب جا تو الهیه تهران هست جدیدا مردم درخواست دادن تخریب بشه به جاش باشگاه بزنن. خیلی خوبه که مردم روز به روز دارن فهمیده تر میشن. فهمیدن که ساختمون اداره ی مدیریت بحران کشور دیگه به درد نمیخوره و باشگاه برای اون منطقه بیشتر لازمه. 

دوم؛ چهار سال نون و دیپلماسی به خورد ملت دادیم که الان به کار بیاد. پس این اله بله ها کو؟؟؟ انگار نه انگار. چین کار خودشو کرد. ما هم آبگوشت دیپلماسی را در توییتر بار گذاشتیم. اونم با پیاز ناب. آخه توییتر قسمتی از دریای چین شده جدیدا. وقتی توییتر هست کی حال داره تا #چین بره. یه توییت انگلیسی میدیم و تمام. ولی انصافا ساختمون وزارت امور خارجه هم خوب به درد مرغداری میخوره تو این وضعیت تخم مرغ . تخم مرغ تولید کنیم بدیم دست ملت املت بخورن تو این گرونی. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۸
نواب همتیان

در دوران نقاهت پسااغتشاشاتی هستن انگار

چشمهای ورغلمبیده و مبارک حضرات ضد ایرانیِ خارج نشین به مملکت ما دو جور نگاه میکنه. یه سریاشون تا میگی ایران، مژه هاشون تاب میخوره. میگن ای بابا ولمون کن دنبال دردسر نیستیم. اینا سعی میکنن حتی کلمه ی ایران را هم نشنون. و الا مجبور میشن پول بدن تُف بخرن که تاب مژه هاشون باز بشه😂 دسته ی دوم کسایی هستن که قُپی میان. اونم قپی زورکی. بشون میگی نظرت راجع به ایران چیه سریع میگن ایران؟؟؟؟ عددی نیست که بخواهیم دربارش نظر بدیم. بعد کف دستشو برات میاره جلو و میگه ایناهاش. میگی چی ایناهاش؟ میگه ایران دیگه. عین موم کف دستمه. تو بگو چیکارش کنیم تا برات سه سوت انجام بدیم. اینا میدونید کیان؟ همین مریم رجوی و دارو دسته اش. هر دفعه از این قپی ها میان ولی پای عمل که میرسه اینقدر مشغول سوت زدن میشن که یادشون میره قرار بود تو سه سوت همه چیز حل بشه. فقط کافیه یه سوت شمار روشون نصب بشه. تا الان باید به سوت ده هزارم رسیده باشن. این حضرات به اضافه ی دارودسته ی اول الان در نقاهت پسا اغتشاشاتی هستن. 😝

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۶ ، ۱۵:۳۸
نواب همتیان

از همون روزی که قیمه هارو ریختم تو ماستا و چَک حسابی خوردم، فهمیدم انتقاد و اعتراض شیوه اش این نیست. از همون روزی که به جای انتقاد صحیح از معلم، پونز گذاشتم روی صندلیش بازم اینو فهمیدم. ولی این چند روزه هم اسامی زیادی از شهرهای کشور یاد گرفتم. هم شیوه های جدیدی از انتقاد. از این به بعد اگه رفتم بانک و انتقاد داشتم و جوابی نگرفتم، همون خودکار زنجیری که گذاشتن رو میز را میکُنم تو چشم مدیر بانک. اتوبوس دیر رسید شیشه میارم پایین. استاد نمره نداد ماشینشو میذاریم تو سرازیری و ولش میکنم خودش بره پایین. بابام بم پول نداد ماشینشو میذاریم پایین همون سرازیری که ماشین استادمو ول کردم. شکست عشقی خوردم عشقمو با یه تیر خلاص میکنم. خلاصه اینکه این چند روز به اندازه ی موهای سرم شیوه های انتقاد صحیح یاد گرفتم. تَکرارمیکنم انتقاد صحیح.!! 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۶ ، ۱۵:۰۱
نواب همتیان

زنگ خورد. طبق معمول با فحش های ناظم به صف شدیم. ولی فحش های امروز آبدار نبودند. به همان خاک بر سر و بیشعور ختم شد. به صف شدیم. مدیر با اخم خاصی آمد. کفشها واکس زده، بوی ادکلن صف اول را خفه کرده بود. انگار خبری بود. بچه ها می گفتن مدیر هر وقت ادکلن میزنه خانم ریاحی میاد مدرسه. معلم کلاس دوم مدرسه ی ماست. زن آقا مدیر هم چندسالی هست مُرده. میگن از بس اذیتش کرده مرده. جون به سرش کرده بود. اما امروز سه شنبه است و خانم ریاحی قرار نیست بیاد. پس این ادکلن و خط اتوی شلوار مال چیه؟ هندوانه قراره قاچ کنن؟ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۸:۲۸
نواب همتیان

از وسط های فیلم خیلی ها از سالن سینما رفتند. و این مشکل اول فیلم بود. علیرغم نگاه جیرانی نسبت به جذب تجارت گونه ی مخاطب، این فیلم هیچ رنگ و بویی از این موضوع ندارد. شاید فقط صحنه ی جیغ زدن بیمار (پردیس احمدیه) روی تخت بیمارستان بتواند مخاطب را کمی جذب کند. کسل کننده و ملول بودن فیلم تا حدی است که از ابتدا نگران آن  هستید که آیا تا انتها همین است؟ به نظر من برای جیرانی بد است که در این سن و با این همه تجربه به دنبال بیدار کردن و زنده کردن ژانرهایی باشد که دیگر در کشورهای سازنده ی آن ژانرهم طرفداری ندارد. تلاش برای زنده کردن ژانر نوآر با رگه هایی از اکسپرسیونیسم باعث شده است که فیلم نه نوآر باشد، نه اسکپرسیونیستی و نه بتواند مخاطب را نگه دارد. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۴:۲۲
نواب همتیان

خون ها را از روی چشمش پاک کرد تا بتواند جلویش را ببیند. اما غبار و دود اجازه نمیداد تصویر روشنی را ببیند. گوش هایش سوت میکشید. از بس که اطرافش موشک و بمب منفجر شده بود. دو دستش را روی زانوهایش گذاشت و نفسی تازه کرد. سرش را بالا آورد و قدری مردمک چشمهایش را تنگ کرد. از دور تصویر تاری از یک اتاق مخروبه را می دید. از یک طرف امیدوار و از طرفی خسته بود که چگونه با این ترکشی که در پای راستش خورده و سرش که شکسته خودش را به آن اتاق برساند. اما راهی برای برگشت هم نبود. پشت سرش دود و آتش بود. سربازان دشمن محاصره اش کرده بودند. از همه طرف صدای سربازهای شادمان دشمن را میشنید. اگر چه این اتاقک مخروبه هم نزدیک به خط دشمن بود. ولی مجبور بود برای فرار از محاصره خود را به آن برساند تا قدری نفس تازه کند و کمی هم به پایش استراحت بدهد. عزم رفتن کرد، لنگان لنگان خودش را به اتاقک مخروبه رساند. درش را پیدا کرد. به در ورودی که رسید انگار خانه ی پدری اش را دیده بود؛ به همان گرمی. خودش را مثل یک جنازه روی زمین انداخت و از این که توانسته وسط معرکه جنگ سرپناه پیدا کند از خوشحالی زد زیر گریه. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۳:۴۵
نواب همتیان

صدای پارو زدن گوشهایم را پر کرده بود. بوی دریاچه هم دماغم را. در دامن مادرم نشسته بودم و آرام آرام با دستان لطیفش موهایم را نوازش میکرد. تکان های قایق مرا به قعر آغوش مادرم میبرد و بر میگرداند. نمی دانم دریا چیست. اما همین که قایق را تکان می داد تا من بدون اینکه بخواهم در آغوش مادر غرق می شدم برایم زیبا به نظر می آمد. اما می دانم پدرم از آن لذت چندانی نمی برد. مدام غرغر میکند که ای کاش برای کار مجبور به عبور از دریاچه نبود. پارو می زد. گاهی توقف میکرد، سرفه ای میکرد تا سینه اش صاف شود، چند پُک به سیگارش می زد و دوباره ادامه می داد.  آواز قورباغه ها با صدای سرفه های پدرم فقط برای چند لحظه متوقف می شد و دوباره از سر گرفته می شد. پدر دوباره کمی پارو زد. نفس هایش تند شد. می دانستم الان باید توقف کند. توقف کرد. چند سرفه کرد. و بوی دود سیگار قایق را پر کرد. منتظر بودم که به پارو زدن ادامه دهد. اما به پارو زدن ادامه نداد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۹
نواب همتیان

نگاه ها به مادری خیره بود که وسط میدان روستا داد و فریاد می کرد. در غم گم شدن فرزندش، گاهی به صورتش سیلی می زد و گاهی به سینه. برف هم می بارد. سردی شیون های این  زن و گونه های سرخ او، بار غم و سرما را دو چندان نشان می داد. زن ها و مردها دست روی دست گذاشته اند و به جیغ های این زن گوش می دادند. صیر جیغ های او گاهی در کوه بالای روستا هم می پیچید. در نگاه اطرافیان درماندگی و بیچارگی موج می زد. درماندگی از اینکه این اتفاقِ امسال و امروز نیست. سالهاست که فرزندان این روستا یکی پس از دیگری گم می شوند، اما کسی نمی داند چرا. چروک دور چشمان شان  سپرِ دانه های برف نیست. از ترس است. که مبادا گم شونده ی بعدی فرزند دلبند آنها باشد؟ اما این ترس موجب نشد که دستی بر سر کدکشان بکشند و این از همه چیز ترسناک تر بود. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۲۲
نواب همتیان

طبق معمول همیشه آخرین فیس فیس های ادکلنم را هم زدم و از اتاق بیرون آمدم که ناگهان موجی از غر ولندها از سمت مادرم شروع شد. فقط گوش میدادم و لقمه های صبحانه را یکی یکی می چپاندم داخل دهانم و یک هورت چایی پشت سرش.
-" تو آخر منو دق میدی. آخه اینم شد ریخت و قیافه؟ ببین جوونای مردم دکتر میشن. مهندس میشن اونوقت تو فقط بلدی روزی دو سه ساعت موهاتو حاضرغایب کنی. وایسا دارم بات حرف میزنم."
از در خانه خارج شدم و همینطور که ملچ ملوچ خوردن آدامسم شروع میشد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۳۸
نواب همتیان

ستاره ی صبح هم کم کم داشت ناپدید می شد و صبح کمی از زود بودنش می گذشت. به سختی از شیب تند کوه خودم را بالا کشیدم. هس هس کنان خودم را به چوپان رساندم و با او احوالپرسی کردم. نگاهش که به چشمانم گره خورد با بی میلی جوابم را داد و گفت بفرما بشین. کنارش نشستم. بوی آتش و چایی کنارش مدهوشم کرد. اما او با من صحبتی نکرد و همانطور نشسته بود و با چوبی در دستانش به گوسفندانش خیره شده بود. فقط گاهی از جایش بلند می شد و سنگی به طرف گوسفندها پرتاب میکرد، فریاد بلندی می کشید و دوباره می نشست. دستم را بردم سمت کتری و قوری روی آتش و شروع کردم به صحبت. 

-چه خبر؟ خوش میگذره اینجا با گوسفندها؟ و کمی خندیدم.

به خاطر همراهی با من گوشه ی لبش را به نشانه ی لبخند تکان داد و با لهجه ی شیرین افغانیش گفت:

-هیچی گله است دیگه. صبح میاریمشون برای چرا، بعد ازظهر هم میبریم و تحویل صاحبش میدیم تا فردا صبح

- تحویل صاحبش؟ مگه خودت صاحبشون نیستی؟

- نه من براشون کار میکنم. یعنی چوپونشون هستم. شهر و خانواده خودم را ول کرده ام آمده ام اینجا برای کار.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۲
نواب همتیان

چرا بسیاری از فیلم های ما با مردم نمیتونن ارتباط برقرار کنن؟ حرف آخر را اول میزنم. چون خیلی رویایی و دور از ذهن ساخته میشن. یعنی خلاف قانون خلقت. در قانون این دنیا ما به همه ی آرزوهامون نمیرسیم. و این دروغه که فیلمی یا داستانی و یا قصه ای نوشته بشه که در اون همه ی آدما به همه ی آرزوهاشون برسن. و همه چیز به خوبی و گل و بلبل تموم بشه. کدوم شخصی رو توی اطرافمون سراغ داریم که این اتفاقات براش افتاده باشه؟ یعنی به همه ی آرزوهاش رسیده باشه؟ 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۱
نواب همتیان

امان از عشقهای دون کیشوتی. از آن دست عشق ها که محبوب و معشوق را دیوانه بخواهی. یا خودت را دیوانه بدانی. این هم نوعی عشق است. نوعی از عشق که در آن محبوب را مجبور به خواسته هایت کنی. این عشق اصلا زیبا نیست. این عشق مالکیت است. تصاحب است. نه عاشق و نه معشوق، هیچ کدام لذتی از این عشق نخواهند برد. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۷
نواب همتیان

واقعا باید یک مریضی به مریضی های جامعه ی ما اضافه کرد. اونم فقط جامعه ی ما. مریضی خارجی ندیدگی از جمله مریضی هایی است که من فکر میکردم در بین اقشار عمومی بیشتر دیده شود.اما بعد از سلفی جنجالی و سلفی حقارت جمعی از نمایندگان مجلس فهمیدم که این بیماریِ واگیردار به همه سرایت پیدا کرده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۲
نواب همتیان

گفت می خوام چادر بپوشم. گفت دیگر یادی از زندگی گذشته ام نمی کنم. چوابش چه شد؟ سوختن ماشینش. فحش و بد و بیراه به فرزندانش، کتک زدن مادرش و... شاید بگید کی؟ زیاد دور نیست. همین چند سال پیش بود که الهام چرخنده در زندگیش چرخشی صورت داد و از همه ی سیاهی های گذشته اش رو برگردوند. اومد که با دین باشه. با حجاب باشه. با عفت باشه. اما از میون همه ی ادعاها و اِهِن و تُلُپ هایی که جماعت مدافع آزادی بیان داشتن چیزی جز فحش و بد وبیراه باقی نموند. همون جماعتی که اگر پای سگی لای چرخی به اشتباه گیر کند دادشان به هوا میرود که ای وا و ای وای حقوق حیوانات پایمال شد. ای وای که آزادی حیوانات پایمال شد.  اما دیدیم که به انتخاب یک انسان احترام نمی گذارند. آن هم یک انتخاب حق و نه یک انتخاب از سر فحشا و بی بندوباری. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۵۱
نواب همتیان

صحبت از نهنگ عنبر 2 می تواند صحبت از فیلم فارسی های دهه ی 40 و 50 ایران باشد. چون با دیدن این فیلم به راحتی می توانیم به یک عقب افتادگی 40 ساله در سینمای ایران پی ببریم. یعنی دقیقا همان سکانس ها, همان برداشت ها, همان سناریوها, همان فیلم نامه ها در این فیلم وجود دارد. البته نه تنها این فیلم, بلکه خیلی از فیلم های هم دست  و هم تیپ خودش هم به این درد و به این معضل دچار هستند. نهنگ عنبر 2 (بدتر از نهنگ عنبر 1) نه فیلم نامه و نه داستان و نه تم ,نه سناریو و نه حتی خط محتوایی مشخص دارد. و مشخص است که صرفا با جمع و جور کردن یک سری سکانس ها ,ژست ها,صحنه ها, و دیالوگ هایی که می تواند لبخند را به لب های مخاطب بنشاند به دنبال ساخت این فیلم بوده اند. نهنگ عنبر 1 در مقایسه با نهنگ عنبر 2 خیلی قابل دفاع تر و منسجم تر ساخته شده بود و به همین جهت موفقیت بیشتری هم داشت البته به جهت جذب مخاطب, نه به جهت محتوایی. اما در نهنگ عنبر 2 ما شکست این فیلم را در مضمون و محتوا شاهد هستیم و  به ضعف های نهنگ عنبر 1  افزوده شده است. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۱۳
نواب همتیان

موضع گیری های رسانه ی ملی در بسیاری از موارد منفعلانه بوده است. بارها دیده شده است که رسانه ملی بعد از مطرح شدن یک موضوع سعی کرده است به آن بپردازد. اما به دلیل این که آن موضوع در اذهان مردم جای خود را باز کرده است دیگر رسانه ی ملی قادر به تغییر جهت آن نبوده است. از جمله ی این اتفاقات می توان به شرایط انتخابات اخیر اشاره کرد. در شرایط فعلی رسانه ی ملی تلاش های بسیاری کرده است و بسیاری از آنها نیز قابل ستایش است. رسانه ی ملی در شرایط مختلف کشور و مخصوصا شرایطی که خیلی حساس هستند باید بکوشد تا جایی که می تواند از شکل گیری اخبار در فضای بی جهت و فاقد رویکرد خاص جلوگیری کند و زودتر از آن که اخبار و رخدادها در فضای مجازی به شکل های مختلف مطرح شود شکل واحدی به آن ها بدهد. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۱۶
نواب همتیان

رقابت های انتخاباتی برخی افراد و نامزدها حکایت بازی های کودکانه ی کودکان است. اگر یادمان باشد گاهی اوقات اگر جمعی از کودکان ما را به بازی خود راه نمی دادند از حسادت سعی می کردیم بازی آن ها را نیز خراب کنیم تا آن ها هم نتوانند بازی کنند. در شرایط فعلی هم, رییس جمهور فعلی آقای حسن روحانی تاکتیک هایی را از این دست اتخاذ کرده است و سعی دارد با خود زنی های عوامانه زمین بازی را برای دیگران تخریب کند. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۴۶
نواب همتیان

نبود حس مشترک بااحزاب از جانب عموم مردم بسیار مشهود است. در گذشته عموم مردم با شنیدن نام یک حزب سریعا به مواضع آن حزب پی می بردند و می دانستند فلان فرد در آستین برنامه های خودش برنامه هایی مطابق با سیاست های حزب خود را بیرون خواهد کشید. در انتخابات اخیر, به دلیل ضعف های عجیبی  که  در مدیریت احزاب وجود داشته است تقریبا هیچ یک از نامزدها جرأت بلند کردن علم یک حزب را نداشته است, شاید این موضوع به تصویر نامناسب احزاب در ناخودآگاه عموم مردم برگردد. به هر حال علم احزابی مثل اصول گرایی و اصلاح طلبی بر زمین مانده است و متفکرین و رهبران حزبی این احزاب هم در سرخوردگی خاصی به سر می برند و مدام در حال به این در و آن در زدن هستند تا مگر بتوانند فردی را به حزب خود جذب کنند.این چالش جدی که لرزه به حزب گرایی انداخته است ثمره ناکارآمدی احزاب برای پاسخ گویی  به نیازهای جامعه می باشد و الا صحبت از افول حزب گرایی نیست. این ناکار آمدی اکنون تا جایی پیش رفته است که مردم نیز نمی دانند پول خود را در کاسه گدایی کدام حزب بریزند. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۱۱
نواب همتیان