...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب
آخرین نظرات

زیبای من

سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۶ ب.ظ

پدربزرگم دستان زبری داشت. گاهی دستش به سمت سرم هجوم می آورد. از اینکه دستانش از روی موهایم عبور کند و به پوست صورتم برسد میترسیدم. آنقدر زبر بود که امکان داشت صورتم زخم شود. حال برای آن زبری دلم تنگ می‌شود. دستانش خشن بود اما گرما داشت. چمان شده که دستان لطیفمان سرد شده اند. دستانمان گرد کاه گندم ندارد، ترک داس درو ندارد، اما همه از آنها می ترسند. طوری که انگار پشت دستانمان خباثت پنهان کرده ایم. پدربزرگم هر گاه دستش را به سمتم دراز میکرد سریع چشمانم را به صورت چروکش می انداختم. چه بود؟  بین امواجی از چروک که هرگاه باز میشدند زیرشان آفتاب سوختگی نداشت، لبخندی زیبا نهفته بود. امروز که دوستت با تو دست داد در صورت بی چروکش چه دیدی؟

https://telegram.me/ghalamsuz

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۲۶
نواب همتیان

نظرات  (۱)

سلام
کانال به قلم خودتونه؟
پاسخ:
بله. به همراه یکی از دوستان

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">