...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب
آخرین نظرات

داستان کوتاه: من و یک چوپان افغانی

سه شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۲۲ ق.ظ

ستاره ی صبح هم کم کم داشت ناپدید می شد و صبح کمی از زود بودنش می گذشت. به سختی از شیب تند کوه خودم را بالا کشیدم. هس هس کنان خودم را به چوپان رساندم و با او احوالپرسی کردم. نگاهش که به چشمانم گره خورد با بی میلی جوابم را داد و گفت بفرما بشین. کنارش نشستم. بوی آتش و چایی کنارش مدهوشم کرد. اما او با من صحبتی نکرد و همانطور نشسته بود و با چوبی در دستانش به گوسفندانش خیره شده بود. فقط گاهی از جایش بلند می شد و سنگی به طرف گوسفندها پرتاب میکرد، فریاد بلندی می کشید و دوباره می نشست. دستم را بردم سمت کتری و قوری روی آتش و شروع کردم به صحبت. 

-چه خبر؟ خوش میگذره اینجا با گوسفندها؟ و کمی خندیدم.

به خاطر همراهی با من گوشه ی لبش را به نشانه ی لبخند تکان داد و با لهجه ی شیرین افغانیش گفت:

-هیچی گله است دیگه. صبح میاریمشون برای چرا، بعد ازظهر هم میبریم و تحویل صاحبش میدیم تا فردا صبح

- تحویل صاحبش؟ مگه خودت صاحبشون نیستی؟

- نه من براشون کار میکنم. یعنی چوپونشون هستم. شهر و خانواده خودم را ول کرده ام آمده ام اینجا برای کار.

ناراحت شدم. نه به خاطر اینکه این چوپان از افغانستان آمده بود اینجا برای کار. بلکه به خاطر اینکه صاحب گوسفندها را میشناختم. چهار پسر بزرگ دارد که هر کدام در یک دانشگاه مزخرف یک لیسانس مسخره گرفته اند و حاضر نیستند دنبال گوسفند بروند. نگاهی به چهره ی جوان افغانی انداختم. سرم را پایین انداختم و همین طور که چهار زانو نشسته بودم و در یک دستم استکان چایی بود با دست دیگرم شروع کردم به نقاشی خاک های جلوی پاهام. خیلی غصه خوردم. واقعا هم غصه داشت. پسرهای به اصطلاح رشید همین صاحب این گوسفندها را سراغ داشتم که به اندازه ی موهای سر من به این اداره و اون اداره درخواست کار داده بودند و دنبال شغل بودند.

در همین افکار غوطه می خوردم که جوان افغانی قندان را جلوی من گذاشت و گفت با قند بخور. چای تلخ خوب نیست. و شروع کرد به خندیدن. منم خندیدم ولی اوقاتم تلخ بود. مثل همین چایی، تلخ و حتی تلخ تر. سریع چایی را خوردم و بلند شدم. جوان افغانی به من رو کرد و گفت: کجا میری؟ بشین تا با هم گپ بزنیم. صبحانه هم هست.

تشکر کردم و خداحافظی. 

به سمت روستا سرازیر شدم. چراغهای روستا با بالا آمدن خورشید یکی یکی خاموش می شدند. به قصد کوبیدن در خانه ی صاحب گوسفندان رفتم سمت خانه ی او. جلوی در که رسیدم حدودا ساعت 7 بود که در باز شد و صاحب گوسفندها بیرون آمد. الاغش را آماده کرده بود که به سرِ زمین برود. رفتم جلو و حالش را پرسیدم.

-  سلام مش عزیز. خوبی؟ 

تا سلام کردم من را به راحتی شناخت. همینوطر که داشت بند جل الاغ را سفت میکرد جواب سلامم را داد و احوال پدرم را پرسید. من که خیلی ناراحت بودم سراغ پسرهایش را گرفتم. با لحن نا امید و خاصی رو کرد به من و گفت

-  هیییی. چی بگم. خوابن هنوز. تا نصفه شب میشینن جلوی این زهرماری ها و صبح خوابن. اگه کارشون داری بزن به شیشه ی اتاق تا بیدار بشن.

این جملات مش عزیز آب سردی بود روی سر من. صدای هی هی ها و سنگ انداختن های چوپان افغانی یکدفعه جلوی چشمم ظاهر شد و خواب ناز چهار پسر بزرگ مش عزیز. تازه فهمیدم چرا جوان افغانی، چوپان مش عزیز شده. جواب سوالم را گرفته بودم. از مش عزیز خداحافظی کردم و با غصه ی بیشتر به خانه رفتم. یادم افتاد که پسران مش عزیز در مینی بوس بین روستا یکبار سر اینکه هر چقدر تلاش میکنند و کار پیدا نمیکنند با یکی از مسافرها بحثشان شده بود. مسافر با عصبانیتی که الان من هم دارم می خواست پسر مش عزیز را متقاعد کند که برگردند و به دامداری مش عزیز سروسامان بدهند ولی آنها میگفتند که درس خوانده اند و نباید این کار را انجام دهند. ولی چه درسی و چه کشکی. کاش پسران مش عزیز شبها زود بخوابند تا صبح زود بیدار شوند تا گوسفندهای مش عزیز آواره نشوند. تا جوان افغانی به شهر و دیارش برگردد. تا پسران مش عزیز کار پیدا کنند. تا ازدواج کنند. تا مش عزیز از آنها راضی باشد. تا گوسفندها هم از پسران مش عزیز راضی باشند.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">