...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب
آخرین نظرات

داستان کوتاه: ژیگولات

شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۳۸ ب.ظ

طبق معمول همیشه آخرین فیس فیس های ادکلنم را هم زدم و از اتاق بیرون آمدم که ناگهان موجی از غر ولندها از سمت مادرم شروع شد. فقط گوش میدادم و لقمه های صبحانه را یکی یکی می چپاندم داخل دهانم و یک هورت چایی پشت سرش.
-" تو آخر منو دق میدی. آخه اینم شد ریخت و قیافه؟ ببین جوونای مردم دکتر میشن. مهندس میشن اونوقت تو فقط بلدی روزی دو سه ساعت موهاتو حاضرغایب کنی. وایسا دارم بات حرف میزنم."
از در خانه خارج شدم و همینطور که ملچ ملوچ خوردن آدامسم شروع میشد بند کفشهامو می بستم و ناراحت ازغرغرکردنهای مادرم. آخه فکر میکنه من واقعا دزدی یا هیزی یا هر چیز دیگه ای هستم که به این قیافه میخوره. هرازگاهی وسط همین گره زدنها یک غرغری هم به مادرم میکردم. نه اینکه دوستش نداشته باشم. بیشتربه خاطراین بود که نمیتونستم براش توضیح بدم چرا قیافه ام رو اینقدر ژیگول و اتو کشیده میکنم هرروز. ولی خب شبا که براش پول میبردم یکمی راضی میشد و غرغر نمیکرد.

-"تو همین افکار و تخیلات خودم بودم که یکی زد رو شونم و گفت "نبینم سگرمه هات تو همه." برگشتم و دیدم لات جوانمرد قصه ی کاسبی هر روز منه. -"چطوری رفیق؟"
-"خوبم داش. تو چطوری؟ تو نمیری پنشنبه ها تامیاد شنبه بشه دلم برات غنج میره. خیلی آقایی"
-"کاش ننمم مث تو منو قبول داشت. بیا بریم تو راه باهم حرف میزنیم"
-"اون بنده خدا چیکار کنه. مادره و هزار آرزو. خواستِ دلش این بوده که تو نون بیارخونه اش باشی. نه اینکه ژیگول فکلی کف خیابونا باشی"
-"خب مگه نیستم؟"
-"هستی داش. ولی به ارواح خاک آقام دیگه خسته شدم. این که نشد نون در آوردن. من که دیگه هر روز با ترس و لرز میرم خونه."
- "طوری نیست. روزای آخره. کم کم دیگه تموم میشه. تو که از این قلدر بازیا خوشت میومد؟" -"آره خوشم میاد ولی ترس و لرز از پلیس بازیاشم هست."
-نترس. اونایی که مشتری ما هستن جرات شکایت کردن و پلیس کشی ندارن. دستشون زیر سنگ ماست."
اصلا راه رفتن ما دوتا توی شهر خیلی عجیب بود. و کلی حرفای بد پشت سر ما. که این بچه ژیگول با این غول بیابونی چه حشر و نشری داره. کم کم داشت کار امروزمون شروع میشد. بگذارید یکی توضیح بدم کار ما چیه. در واقع من هر روز قیافه مو میفروختم. قیافه مو میفروختم به پسر مایه دارای بی قیافه. شاید عجیب باشه ولی بله. هر پسری که از دختری خوشش میومد در قرار اول من جای پسر ظاهر میشدم بعد که دل دختر به دست میومد ادامه را میسپردم به خود پسره. و یه پولی میگرفتیم. حالا اینکه این وصلت سر میگرفت یا نه دیگه به ما ربطی نداشت. این قسمت اول پول در آوردن ما بود.

بعد از اینجا دوستِ قلدر من وارد داستان میشد و با تهدید پسرکِ عاشق، پسرک را تلکه میکردیم. هر دفعه با بهونه های مختلف. اینکه اون دختر آبجی ماست و هزار جور دری وری دیگه. کتک کاری ها با رمن نبود. با رفیقم بود. چون قلدر بود و دعواکن. پیش خودم  همیشه میگفتم اگه گرفتنش من سریع میزنم به چاک. رفتیم داخل پارک و پسر مورد نظر رو نشونش دادم. چاقوی ضامن دارشو در آورد و داخل دستش گرفت و رفت سمت پسر که تلکه اش کنه. من از دور صحنه را میدیدم. یکم دوست من لات بازی در آورد و بعد هم پسره و بعد هم دعوا. حسابی همدیگه را زدن. دوست قلدر من از چاقوش استفاده نکرد. یعنی هیچ موقع قرار نبود استفاده کنه. تا اینکه وضعیت سخت شد. ولی پسر سوژه ی ما قبول کرد که به ما پول بده ولی لو نره. 
رفت که پول بیاره ولی با مامور و همون دختره برگشت. نامردا همه چیزو زیر نظر داشتن. تا مامورهارو دیدیم در رفتیم. ولی تنها کوچه ای که به پارک راه داشت را مامورا بسته بودن. خلاصه اینکه گرفتنمون و با پس گردنی مارو انداختن داخل ماشین پلیس و رفتیم پاسگاه. توی راه پیش خودم گفتم این پسره چرا اینقدر نترس بود که حاضر بود جلوی دختره و خانوادش اینطوری ضایع بشه. ولی مارو بندازه زندون. توی پاسگاه، پلیس ازم پرسید:
"شما فیل و فنجون باهم چه کارا که نکردید. کلی شاکی دارید." جوری کلمه ی "کارا" رو کشید که هر کی ندونه فکر میکنه چه کارا که واقعا نکردیم. برگشتم به پلیس گفتم:
"ما کارمون امر خیره جناب. دختر پسرارو بهم میرسوندیم. ولی نمیدونم این یکی چرا ناراضی بودن. همه ی موردهای ما راضی بودن." خودم هم یقین داشتم که دارم مزخرف تحویل میدم. به خاطر همین دیگه ادامه ندادم. 
پلیس با اخم خاصی برگشت و گفت: "یکم دیر جنبیدید. اگه مثل قبلیا برای تلکه کردن این دوتا هم زودتر جنبیده بودید الان اینا ازدواج نکرده بودن و الان شما هم به پولتون رسیده بودید." برگشتم و تو چشای دختر و پسر نگاه کردم و گفتم: "شما با هم ازدواج کردید؟ .....یعنی کار ما باعث شد شما با هم ازدواج کنید؟ .......دختر خانم روز اول من بودم سر قرار بعد تو چطوری از این لندهور خوشت اومد؟"

اصلا فکر نمیکردم این کار ما یه روزی قراره به یه ازدواج ختم بشه. هم برام عجیب بود و هم جالب. سریع رو کردم به پلیس و گفتم:
"جناب دیدی گفتم ما کار خیر میکنیم. اگه بقیه ی مواردی که ازمون شکایت کردن به ازدواج ختم نشده مشکل از دختر و پسر بوده یا خانواده هاشون نه از ما."
دوست قلدر من که الان با دستبند نقره ایش بیشتر شکل گنجشک شده بود تا لات جوانمرد با بغض خاصی لب باز کرد:
"سرکار تو رو جون مادرت ولمون کن بریم. من که شروع کننده نبودم. من بخدا کاره ای نیستم"
صدای التماس های رفیق شفیقم میومد که یه دفعه صدای سرکار که دستور داد بازداشتگاه همه چیز رو روی سرم خراب کرد. الان اولین بار بود که از یه چیز خوب بدم میومد. اولین بار بود که از ازدواج بدو اومد. گاهی اوقات فیلسوف میشدم و به کارام فکر میکردم. پیش خودم میگفتم اگه این جوونا موقعیت ازدواج داشتن شاید اینطوری التماس منو نمیکردن. و شاید اگه ملاک قیافه نبود و هزاران چرای فیلسوفانه ی دیگه. همیشه وقتی به این چراها فکر میکردم و تهش به عروسی و این چیزا میرسید خوشحال میشدم. اما الان از ازدواج بدم اومد. از عروسی بدم اومده بود. کاش این دختر و پسر هم مثل بقیه کماکان با هم ازدواج نکرده بودن تا ماهم به کاسبیمون میرسیدیم. شاید هم عیب از ماست که راه غلط را انتخاب کردیم. شاید روزی همه ی کسایی که الان ازدواج نکردن و ما تیغشون میزدیم رو بعد از ازدواجشون بریم سراغشون. شاید.و هزاران شاید مسخره و مزخرف دیگه که نمیدونم جوابشون با کیه. با من. مادر غرغروی من یا دوست لات جوانمرد من.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۱۱
نواب همتیان

نظرات  (۱)

اولین داستانی که از شما خوندم.... 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">