...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب
آخرین نظرات

داستان کوتاه: قلبهای برفی

سه شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۲۲ ب.ظ

نگاه ها به مادری خیره بود که وسط میدان روستا داد و فریاد می کرد. در غم گم شدن فرزندش، گاهی به صورتش سیلی می زد و گاهی به سینه. برف هم می بارد. سردی شیون های این  زن و گونه های سرخ او، بار غم و سرما را دو چندان نشان می داد. زن ها و مردها دست روی دست گذاشته اند و به جیغ های این زن گوش می دادند. صیر جیغ های او گاهی در کوه بالای روستا هم می پیچید. در نگاه اطرافیان درماندگی و بیچارگی موج می زد. درماندگی از اینکه این اتفاقِ امسال و امروز نیست. سالهاست که فرزندان این روستا یکی پس از دیگری گم می شوند، اما کسی نمی داند چرا. چروک دور چشمان شان  سپرِ دانه های برف نیست. از ترس است. که مبادا گم شونده ی بعدی فرزند دلبند آنها باشد؟ اما این ترس موجب نشد که دستی بر سر کدکشان بکشند و این از همه چیز ترسناک تر بود. 

قاسم هم به شیون های زن نگاه می کند. گاهی دستش را ها می کند و از پدرش می پرسد "پدر جان. چرا سهراب گم شده؟" پدر قاسم برمیگردد و نگاهی به چهره ی قاسم می کند. نگاهی سردتر برفی که می بارید. چیزی نمی گوید و به دیدن شیون های زن ادامه می دهد. گویی روضه خوانی های این زن حکایت زا روضه های دیگری دارد. پس اینچنین بهت آور شده همه چیز. جواب ندادن پدر قاسم از ترس و اضطراب است. هیچ کس نمی داند که چرا سهراب هم مثل چند پسر بچه و دختر بچه ی قبل گم شده است. زن وسط میدان از حال رفت. زن های دیگر زیر بغل های او را میگیرند و کشان کشان به خانه اش میبرند. زن ها هم گویا عادت دارند. می آمدند ، می ایستادند تا زنی که فرزند گم کرده، از هوش برود و سپس ماموریت تکراری خود را انجام دهند. و باز هم روستا آرام گرفت. اما بدون یک کودک دیگر. صبح زود قاسم از خواب بیدار شد. لحاف کرسی را کنار زد و از پنجره بیرون را نگاه کرد.برف سنگینی باریده بود. اما آفتاب شده بود. گرما میان این همه سرما می چسبد. شال و کلاه کرد و رفت، رفت و رفت ورفت تا از روستا خارج شد و به کوه کنار ده رسید.
بازی، بازی و بازی .قاسم در میان این دشت سفید مانند نقطه ی سیاهی بود که روی این پهنه ی سفید رنگ می غلطید و بازی می کرد. هم بازی هایش را گم کرده بود. او سرما را دلیل گم شدن آنها می دانست. سرمای زمستان و برف که نه. سرمای نگاه های بی مهر که ذره ای بوی محبت ندارند. دست خودش نبود. شاید اهالی روستا هم زخم خورده هستند. سال به سال بر زخم های گم شدن جگرگوشه هایشان اضافه می شد و آن ها نمی دانستند چرا. 
پدر قاسم سراسیمه از ده بیرون آمد و قاسم را یافت.کتک مفصلی به او زد و او را به ده برگرداند. قاسم هم گریه کنان در گوشه ای از خانه نشست و با خود تخیل می کرد. با خود می گفت سهراب را هم حتما کتک زدند که گم شد. قاسم سردی دستان پدرش را دلیل گم شدن سهراب می دانست. سفره ی ناهار پهن بود. بوی غذا در خانه پیچیده بود. در این هوای سرد واقعا یک غذای گرم می چسبید. اما درغ از ذره ای کشش در قاسم برای خوردن غذا.  قاسم لب به غذا نزد . گاهی به سبیل ها و اخم های پدرش نگاه می کرد که زیر بار جویدن لقمه دوران می خوردند و در ذهنش می گفت، اگر روزی بتوانم حتما سبیل هایش را از ته می زنم. آره پدرم بدون سبیل مهربان تر می شود. اما دستانش را چه کنم؟ او دستانش همیشه همین قدر سنگین بوده است. کاش می شد به دستانش دستکش بپوشد. یا اینکه اینقدر کار کند تا دستانش تاول بزند و نتواند با آنها سیلی بزند. اما آن چوب را چه کنم؟ چوب ها همه جا هستند. کلفت و نازک. طعم همه را چشیده ام. کاش خدا درخت را نیافریده بود.آن وقت پدرم هیچ چوبی در گوشه ی اتاق برای زدن من نداشت. 
قاسم در همین فکرها بود که پس گردنی خورد که چرا غذا نمی خورد و کلی تهدید دیگر یکی پس از دیگری. اگرغذا نخورد حتما او هم گم خواهد شد. قاسم هم از روی اجبار چند لقمه ای را کوفت کرد تا پدرش نگاه غضبناک نداشته باشد. 
هنگام چرت پدر بود قاسم به بیرون از خانه رفت تا بازی کند. بازیگوشی دوباره او را به بیرون ده کشاند. جست و خیز ها، قاسم را به بیرون از ده کشاند. بازی، بازی و بازی تا این که دستش به چیزی زیر برف ها خورد. برف ها را کنار زد.سهراب بود که سرد و یخ زده زیر برف ها بود، گویی هزاران سال خوابیده است. هم ذوق زده بود و هم ترسیده. بالای سهراب نشست و به صورتش نگاه کرد. نگاهی سنگین و معنادار. از آن دست نگاه ها که هزاران حرف دارد. 
درددلش شروع شد. سهراب تو چرا اینجا خوابیدی؟ مگر در خانه ات جای خواب نداشتی؟ تو نمی دانی بقیه ی بچه های گم شده ی روستا کجا هستن؟ تو نمی دانی چه بلایی سر آن ها آمده؟نکند در همین دشت زیر این برف ها خوابیده اند؟ نکند کنار تو خوابیده اند؟
بازی، بازی و بازی .قاسم در میان این دشت سفید مانند نقطه ی سیاهی بود که روی این پهنه ی سفید رنگ می غلطید و بازی می کرد. هم بازی هایش را گم کرده بود. او سرما را دلیل گم شدن آنها می دانست. سرمای زمستان و برف که نه. سرمای نگاه های بی مهر که ذره ای بوی محبت ندارند. دست خودش نبود. شاید اهالی روستا هم زخم خورده هستند. سال به سال بر زخم های گم شدن جگرگوشه هایشان اضافه می شد و آن ها نمی دانستند چرا. 
پدر قاسم سراسیمه از ده بیرون آمد و قاسم را یافت.کتک مفصلی به او زد و او را به ده برگرداند. قاسم هم گریه کنان در گوشه ای از خانه نشست و با خود تخیل می کرد. با خود می گفت سهراب را هم حتما کتک زدند که گم شد. قاسم سردی دستان پدرش را دلیل گم شدن سهراب می دانست. سفره ی ناهار پهن بود. بوی غذا در خانه پیچیده بود. در این هوای سرد واقعا یک غذای گرم می چسبید. اما درغ از ذره ای کشش در قاسم برای خوردن غذا.  قاسم لب به غذا نزد . گاهی به سبیل ها و اخم های پدرش نگاه می کرد که زیر بار جویدن لقمه دوران می خوردند و در ذهنش می گفت، اگر روزی بتوانم حتما سبیل هایش را از ته می زنم. آره پدرم بدون سبیل مهربان تر می شود. اما دستانش را چه کنم؟ او دستانش همیشه همین قدر سنگین بوده است. کاش می شد به دستانش دستکش بپوشد. یا اینکه اینقدر کار کند تا دستانش تاول بزند و نتواند با آنها سیلی بزند. اما آن چوب را چه کنم؟ چوب ها همه جا هستند. کلفت و نازک. طعم همه را چشیده ام. کاش خدا درخت را نیافریده بود.آن وقت پدرم هیچ چوبی در گوشه ی اتاق برای زدن من نداشت. 
قاسم در همین فکرها بود که پس گردنی خورد که چرا غذا نمی خورد و کلی تهدید دیگر یکی پس از دیگری. اگرغذا نخورد حتما او هم گم خواهد شد. قاسم هم از روی اجبار چند لقمه ای را کوفت کرد تا پدرش نگاه غضبناک نداشته باشد. 
هنگام چرت پدر بود قاسم به بیرون از خانه رفت تا بازی کند. بازیگوشی دوباره او را به بیرون ده کشاند. جست و خیز ها، قاسم را به بیرون از ده کشاند. بازی، بازی و بازی تا این که دستش به چیزی زیر برف ها خورد. برف ها را کنار زد.سهراب بود که سرد و یخ زده زیر برف ها بود، گویی هزاران سال خوابیده است. هم ذوق زده بود و هم ترسیده. بالای سهراب نشست و به صورتش نگاه کرد. نگاهی سنگین و معنادار. از آن دست نگاه ها که هزاران حرف دارد. 
درددلش شروع شد. سهراب تو چرا اینجا خوابیدی؟ مگر در خانه ات جای خواب نداشتی؟ تو نمی دانی بقیه ی بچه های گم شده ی روستا کجا هستن؟ تو نمی دانی چه بلایی سر آن ها آمده؟نکند در همین دشت زیر این برف ها خوابیده اند؟ نکند کنار تو خوابیده اند؟

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">