...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب
آخرین نظرات

داستان کوتاه: چشمی به گِل نشست

پنجشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۲۹ ق.ظ

صدای پارو زدن گوشهایم را پر کرده بود. بوی دریاچه هم دماغم را. در دامن مادرم نشسته بودم و آرام آرام با دستان لطیفش موهایم را نوازش میکرد. تکان های قایق مرا به قعر آغوش مادرم میبرد و بر میگرداند. نمی دانم دریا چیست. اما همین که قایق را تکان می داد تا من بدون اینکه بخواهم در آغوش مادر غرق می شدم برایم زیبا به نظر می آمد. اما می دانم پدرم از آن لذت چندانی نمی برد. مدام غرغر میکند که ای کاش برای کار مجبور به عبور از دریاچه نبود. پارو می زد. گاهی توقف میکرد، سرفه ای میکرد تا سینه اش صاف شود، چند پُک به سیگارش می زد و دوباره ادامه می داد.  آواز قورباغه ها با صدای سرفه های پدرم فقط برای چند لحظه متوقف می شد و دوباره از سر گرفته می شد. پدر دوباره کمی پارو زد. نفس هایش تند شد. می دانستم الان باید توقف کند. توقف کرد. چند سرفه کرد. و بوی دود سیگار قایق را پر کرد. منتظر بودم که به پارو زدن ادامه دهد. اما به پارو زدن ادامه نداد. ناگهان از بین نفس نفس زدنها وصدای خس خس سینه اش صدای خسته ی پدرم بیرون آمد:

-         فکر میکنی جواب میده؟

و مادرم که صدایش نزدیک گوشم بود و هرم نفسهایش را حس میکردم با لحنی که من ناراحت نشوم به پدرم گفت: چی بگم. زنهای روستا خیلی ازش تعریف کردن. میگن بچه های روستاهای دیگه را بردن پیشش جواب گرفتن.

پدرم که برخی نیش و کنایه های اهالی روستا درباره ی من اذیتش کرده بود کمی عصبانی شد و گفت: همش چشت به دهن مردمه ببینی چی میگن. از اول هم گفتم دوا درمون های این دختر کار هر کسی نیست. ملتفت نشدی که نشد. اونوقت چطور این پیرمرد یالغوز میتونه اینو خوب کنه؟ الان دوساله دارم هفته ای دوبار پارو میزنم میرم براش دارو میام. ولی کو؟

مادرم منو کف قایق گذاشت و از جاش بلند شد. من هم از ترس کناره های قایق را گرفتم. مادرم از جا بلند شد و گفت: پاشو تا من یکم پارو بزنم. خسته شدی. توی اون بقچه یکم نون و ماست هست. یه نفسی تازه کن.

پدرم کف دستانش تف کرد تا دستانش به پارو ها خوب بچسبد و به مادرم گفت: تو بشین. کار تو نیست. بشین راحله را نگه دار. بچه جایی رو نمیبینه. قایق تکون میخوره یه وقت میترسه.

عاشق این جمله های پدرم بودم. با وجود اینکه از نابینایی من حرف می زد اما خیلی عاشقانه بود. من او را نمیدیدم ولی بارها وقتی خواب بود صورتش را، زبری ته ریشش را، چروک پیشانی اش را، صدار خر خر خوابهایش را و پینه ی دستهایش را لمس کرده بودم. پدرم با وجود اینکه مردی سخت کوش و قدری خشن بود و با و جود اینکه نابینایی من خسته اش کرده بود ولی شکایت هایش به گوش من نرسیده بود.

مادرم نشست و دوباره منو بغل کرد. فهمیده بودم چه موقع مادرم گریه می کند. الان دقیقا داشت طوری که من نفهمم گریه می کرد. از صدای بالا کشیدن بینی اش و اینکه مدام در حال بالا بردن گوشه ی چادرش بود می فهمیدم. چادرش را بالا می برد تا اشکهایش را پاک کند. یواشکی دستم را روی چادر گذاشتم. خیس بود. خیسی گوشه چادر مادرم بارها اتفاق افتاده بود. بار اول نبود. او بارها برای نجات چشمان من گوشه ی چادرش با اشک چشمانش خیس شده بود. شاید تنها دختر دنیا من بودم که گریه های مادرم را از خیسی چادرش می فهمیدم. همیشه در سرم رنگ اشک های مادرم سبز بود. هیچ وقت ندیده ام که سبز چه رنگی است اما از توصیفاتی که از رنگ سبز شنیده ام حتم دارم که اشک های مادرم سبز است. دوست داشتم هر وقت مادرم گریه میکند به صورتش نگاه کنم ببینم این درخت مهربانی چطور برگهایش به پای چشمهای من میریزد. اما حیف. الان تنها امیدم به همان پیرمرد یالغوزی هست که پدرم می گفت.

در همین فکرها بودم که پدرم گفت: ناهید چرا گریه میکنی؟

مادرم سریع خودش را جمع و جور کرد و با صدای گرفته اش سعی کرد خودش را خوشحال نشان دهد و گفت: نه، گریه نمیکنم. سوز میاد. چشمام اذیت میشه.

و دوباره صدای پارو بلند شد. مادرم را میشناختم. از ترحم بدش می آمد. به خاطر همین هر موقع می خواستم برایش کاری کنم قدری صبر می کردم که یادش برود و بعد انجام میدادم. قدری صبر کردم. بعد دستانم را روی لبه ی خیس چادر مادرم گذاشتم و رد گلهای چادر مادرم را که نمیدیدم ولی پدرم از آنها خیلی تعریف کرده بود را گرفتم تا به گلهای گونه ی مادرم رسیدم. یک صورت لطیف اما سرد و نمناک. قدری بالاتر رفتم و دستانم را روی چشمانش گذاشتم.

مادرم دستانم را گرفت و بوسید و به شوخی به من گفت: ای دختر شیطون حسودیت میشه من دریا رو میبینم؟ میخوای منم نبینم؟ یا حسودیت شد که بابات احوالمو پرسید؟

به مادرم گفتم: نه مامان. میخوام سوز به چشمات نخوره.

مادرم چیزی نگفت. چادرش را باز کرد و من را به امن ترین نقطه ی دنیا دعوت کرد و گفت: اینقدر بابات حرف میزنه یادم رفت ببینم سردت شده یانه بیا اینجا عزیزم یخ نکنی

لبخندی زد و من زیر چادر گرمش گم شدم و خواب مرا فرا گرفت.

پارو زدن های پدر لالایی زیبایی بود که می شنیدم. آن را با صدای قورباغه ها و بوی محصر به فرد چادر مادرم ادغام ریختم داخل دیگ جوشان فکرم تا اینکه خواب بر من چیره شد. ناگهان با صدای سرسام آور در اتاق همان پیرمرد یالغوز بیدار شدم. بیدار شدم اما قدری خشن. ترسیده بودم. چون از این اتاق ابهامات زیادی داشتم. از پیرمرد یالغوز هم همینطور. هم تعریف ازش شنیده بودم هم فحش. بیم و امید با هم بر من هجوم آورده بود. هم ترس از اینکه قرار است با من چکار کنند و هم امید به بینایی چشمانم.

برعکس آنچه پدرم از این پیرمرد توصیف کرده بود اما من صدای مهربانی را شنیدم که گفت:

راحله خانم شما هستی؟

صدایش که من را کمی آرام کرده بود، شوق جواب دادن را در من شکفت و سراسیمه گفتم: بله خودم هستم

همین طور که داشت در اتاقش راه می رفت و وسایلش را سرو سامان می داد گفت: چقدر هولی دختر جان.

شاید برای او دیدن جهان تکراری شده بود. ولی برای من زیباست. زیباتر از کلمه ی زیبایی که خودم نمیدانم چه معنی میدهد. و این شوق چندانی در من ایجاد می کند که به این سرعت به سوالهای ناجی خودم جواب بدم. بوی تند داروهای مختلف را استشمام می کردم. مشخص بود که اتاق پر از داروهای مختلف است. همیشه از بوی دارو بدم می آمد. اما برای اولین بار بوی تند دارو به من امید داده بود. شاید خاصیت انسان است که از هر چیزی بدش بیاید اگر ببیند آن چیز به دردش میخورد سریع از آن خوشش می آید. انگار عقده ی چندساله ام باز شده بود. می خواستم سر خودم داد بزنم که ای کاش همه چیز همین امروز تمام شود. این مرحله ی آخر درمان من پیش این مرد بود. و آخرین امید برای غرق شدن در نور. برای دیدن چهره ی مادرم که 15 سال است انتظارش را می کشم. برای دیدن همان پینه های دست پدرم که لمسشان می کردم. برای دیدن رنگ همان چادری که هر وقت دلم از همه چیز تنگ بود خودم را زیرش پنهان میکردم. در همین خیالات بودم که پدرم با صدای لرزانی سینه اش را صاف کرد و گفت: حقیقتا ما دیگه خسته شدیم. این مدت همه ی داروهایی که گفتید را یک به یک دادیم راحله خورد. ملتفت هستید که؟ همه رو دادیم خورد ولی افاقه نکرده. منم دیگه پولی توی دست و بالم نیست.

طبیب با صدای مهربانش حرف پدرم را قطع کرد و گفت: امیدت به خدا باشه. این مرحله ی آخره دیگه. ایشالا تا خونه برنگشتید کم کم چشمای راحله خانم به دنیا باز میشه.

پدرم را نمیدیدم ولی میشد سنگینی نگاهش را روی خودم احساس کنم. و خستگی که دیدنی نبود. کاملا می شد حس کرد که پدرم هم خسته است و هم امیدوار.

هر وقت صحبت به اینجا می رسید دلم آشوب می شد. چون از اینجای صحبت ها خوشم نمی آمد. اما ادامه پیدا کرد. پدرم دوباره خواست پای رسم و رسوم های غلط را وسط بکشد و از اینکه دختر اگه عیب داشته باشه رو دستمون میمونه و از این حرفها بزنه که مادرم طبق معمول حرف پدرم راقطع کرد و گفت: راحله تاج سر ماست. چراغ خونه ی ماست. مش حبیب یه دختر علیل داره. عین برگ قرآن رو چشاش ازش نگهداری میکنه. بعد تو چرا کفر میگی و ناشکری میکنی؟

پدرم نفسش را بیرون داد و گفت: آقای طبیب اگه راه حلی نداره راحتمون کنید و بگید راهی نیست. ملتفت که هستید چی میگم؟

این سوالها همیشه پرسیده می شد و من آب می شدم. اما پدرم را دوست داشتم با همه ی ترسهایش از رسم و رسوم ها و نیش و کنایه هایی که توی روستا می شنید. از اینکه میشنید برخی پیرمردهای روستا به او می گفتند من را به بهزیستی تحویل بدهد و باز هم بچه بیاورد و چیزی نمی گفت. از اینکه می شنید با من دنیا به آخر نرسیده. نمیدانستم چرا نبود دوتا چشم باید دنیای پدر و مادرم را به آخر برساند. مگر دنیا برای من به آخر نرسیده؟ من بودم که دنیا را نمیدیدم نه آنها. اما پدرم بلد بود چکار کند. می رفت و با داس و یونجه ها درد دل می کرد. گاهی با او می رفتم سر زمین. هر وقت نیش و کنایه ها آزارش داده بود داس کشیدن او به ساقه ی علف ها تند تر و خشن تر می شد.

ناگهان صدای طبیب آمد که گفت: یک نفر دستهای راحله را بگیره و یکیتون هم چشماشو باز کنه.

ترسیده بودم. ولی ترسم را خفه کردم. تا نکند طبیب منصرف شود. پدرم دستهایم را گرفت و مادرم پلکهای چشمم را باز کرد. دستهای پدرم سرد بود. و بوی چوب می داد. همان بویی که در قایق بود. هرم نفسش به صورتم می خورد. بوی سیگار دهان پدرم هم بوی خستگی چند ساله می داد. دستان مادرم اما گرم. مثل همیشه با بوی حنا. ناگهان چشمانم شروع کرد به سوختن. سریع آنها را بستم. از درد می خواستم فریاد بزنم ولی گفتم راحله نه. اگر داد بزنی ممکن است طبیب ادامه ندهد.

طبیب مهربان با صدای لطیفی در گوشم گفت: راحله خانم سعی کن چشماتو باز نگه داری. و سرم را بوسید.

زمزمه های مادرم نشان از امید داشت که می گفت: یا امام غریب خودت دستی به سر دخترم بکش.

لحنش بوی گریه میداد. و باز هم گریه. من هم دعا کردم که سریعا بینایی ام باز گردد. و من هم زیر لب گفتم یا امام غریب. اگر بلند می گفتم مطمئنا بغض های مادرم می ترکید. پدرم سواد چندانی نداشت. نمازهایش را هم یکی در میان میخواند. ولی قصه ی ضامن آهو بودن امام رضا را زیاد برام تعریف کرده بود و اینکه در کودکی اگر شفا پیدا کنم هم وزن موهای من طلا نذر کرده بود. بیشتر از اینکه شوق این کار برای خودم باشد برای این بود که گریه های مادرم تمام شود. چشمانم را تا جایی که میشد باز کردم و صندلی چوبی زیر پایم را با دستانم از شدت درد فشار دادم. ولی چشمانم را باز نگه داشتم. و هر لحظه منتظر بودم که روزنه ی نوری ایجاد شود. اما نشد. دعاهای مادرم کماکان در گوشم می پیچید.

داشتم درد را تحمل می کردم که طبیب با صدای مهربانش گفت: عمو عیسی. دخترت راحله بعد از این طول درمان باید بینایی ش برگرده. اگر برنگرده دیگه فایده نداره.

از سمت صدای پدرم فهمیدم همینطور که دارد با طبیب صحبت میکند به من نگاه می کند. پدرم گفت: اگه بینایی ش یکم هم برگرده برای ما کافیه. فوقش میبرمش شهر براش عینک میخرم که بهتر ببینه. ملتفت هستید؟

طبیب دوباره گفت: احتمالا راحله خانم بینایی ضعیفی پیدا کنه. البته من امید دارم که بینایی ش کامل برگرده

مادرم وسط دعاهاش با صدای آرام و دلتنگ کننده ای گفت: توکل بر خدا. ما به همینم راضی هستیم.

کم کم درد چشمهام کم شد. اما خبری از نور نبود. مدام سرم را به این طرف و آن طرف می چرخاندم بلکه نوری ببینم اما نبود. ترسیدم. ترسیدم که نکند جواب ندهد. همه ی ترس و خجالت را کنار گذاشتم و با صدای لرزان گفتم: آقا من که هنوز چیزی نمیبینم.

صدای پای طبیب را شنیدم که جلو آمد و دستی بر سرم کشید و گفت: عجول نباش دخترم یکی دو ساعتی طول میکشه.

همین جمله برای من کوله باری از امید دوباره بود. هر تپش قلبم گویی چندین هزار ثانیه طول میکشید. هیچ وقت گذر زمان برایم اینقدر طولانی نبود. هم دوست داشتم این دو ساعت تمام شود و هم نه. چون اگر تمام می شد ممکن بود چشمانم غرق نور شود و اگر تمام شود و من چیزی را نبینم چه؟ همینطور که این تخیلات را در سرم به این طرف و آن طرف پرتاب می کردم پدرم داشت از طبیب تشکر و خداحافظی میکرد.

پدر دست من را گرفت و از روی صندلی بلند شدم. پدرم من را بغل کرد و رفتیم به سمت قایق. پدرم گفت: ناهید تندتر راه بیا تا هوا تاریک نشده از دریاچه رد بشیم.

هر دو شروع کردند به تند راه رفتن. اما من دوست نداشتم شب شود. اگر شب شود نوری نیست که بفهمم چشمانم به این دنیا برگشته یانه. شب را الان دوست نداشتم. اگرچه کل دنیای من شب بود. حتی روزهای من هم شب بود. همین طور که در آغوش پدرم بودم مدام سرم را به این طرف و آن طرف می چرخاندم که ببینم نوری هست یا نه. از پدرم پرسیدم: بابا. خورشید کدوم وره؟

پدرم که سیگار امان از ریه هایش برده بود شکسته شکسته و خس خس کنان گفت: آفتاب .....غروب ......کرده.....باباجان

سریع گفتم: خب من به چی نگاه کنم ببینم چشام بینا شده یا نه.

پدرم با مهربانی خاصی گفت: بابا جان....تو این دنیا.....فقط خورشید نیست .....که نور میده.....اگه چشات روشن شد..... ایشالا خودت میفهمی

همیشه فکر میکردم فقط خورشید دیدنیه. چون نور داره. آخه تفاوت سایه و آفتاب را از گرمای آفتاب می فهمیدم نه از نورشون. همینطور که سرم را به این طرف و آن طرف می چرخاندم احساس کردم نقطه هایی را میبینم. سریع جیغ کشیدم و گفتم: بابا اینا چیه؟ این چیه؟ این نقطه ها چیه بابا

پدرم قدمهاشو تندتر کردو گفت: دخترم یه لحظه صبر کن

و رسیدیم به قایق. پدرم منو لب قایق گذاشت و به مادرم گفت: اون چراغ نفتی رو بده.

چراغ را روشن کرد و روبروی صورت من گرفت. داغی چراغ را حس می کردم اما چیزی نمیدیدم. پدرم که نا امید شده بود شروع کرد به غر زدن به طبیب و کلی دق دلی این مدت را سرش خالی کرد.

من یواشکی به مادرم گفتم: مامان توی قایق این چراغ نفتی رو خاموش نکن و بذار توی بغل من جلوی صورتم باشه.

مادرم قبول کرد و با قایق به راه افتادیم. تمام مدت چراغ نفتی روی زانوی من بود و سعی میکردم ذره ای از نور چراغ را ببینم. اما چیزی نبود. تمام پشه های دریاچه هم دور من جمع شده بودند که کنار نور باشن و از نور لذت ببرن. مادرم هم با امید خاصی با چادرش پشه ها را کنار می زد اما دوست نداشت چراغ جلوی چشمهای من نباشد. دوست داشت اگر ذره ای نور دیدم به او سریع بگویم. کم کم دوباره همان هاله ی نور برای من نمایان شد. اما این بار ترسیدم فریاد بزنم. ترسیدم فریاد بزنم و دوباره پدرم را مایوس کنم و او از ادامه ی کار مایوس تر شود. و یا اینکه کلا چراغ نفتی را از من بگیرد و خاموش کند. اما پدرم کماکان غرغر میکرد: اینقدر گفتم زودتر بیایم... که به شب نخوریم.... دیدی دیر شد.... الان تو این تاریکی من از کجا....بفهمم کجا دارم میرم....

من به هیچ چیزی گوش نمیدادم. سمت گرمای چراغ را گرفته بودم  و به آن زل زده بودم تا شاید خبری شود و من از این مرداب نجات پیدا کنم. توی همین حال و احوال بودیم که ضربه شدیدی قایق را تکان داد چراغ از دست من افتاد و شکست. پدرم سریع به مادرم گفت: چراغو سریع بردار نفتش آتیش نگیره.

ترسیده بودیم که چرا قایق از حرکت ایستاد. و من هم ناراحت از اینکه الان توی این تاریکی چطور بفهمم بینایی ام را به دست آورده ام. پدرم نگران قایق و من نگران نداشتن چراغ. پدرم گفت: مثل اینکه قایق به یه چیزی گیر کرده. چیزی نیست. نگران نباشید

مادرم هم که ترسیده بود به پدرم گفت: عیسی اینقد دولا نشو.... یه وقت قایق برمیگرده میفتی تو دریاچه.... عیسی مواظب باش. میفتی تو دریاچه. اونوقت نه تو شنا بلدی و نه من که بکشمت بیرون.

پدرم شاید صدها بار قصه ی افتادنش را در دریاچه و ترسیدنش از آب را توضیح داده بود. گفته بود که از آب ترسیده و دیگه نتونسته شنا یاد بگیره. ولی من دنبال نور بودم. سرمو بالا گرفتم. یک هاله ی نور دیدم. سریع به مادرم گفتم: مامان اون چیه؟ چراغ نفتیه؟

مادرم که شش دانگ حواسش به درم بود یه لحظه به سمت اشاره ی من نگاه کرد و با تعجب گفت: راحله اونو میبینی؟..... اونو میبینی مادر؟ .....

مادرم اومد نشست کنارم و با شوق خاصی گفت: راحله جان تورو خدا بگو که داری ماهو میبینی. خوشحال شدم که این دفعه تونستم درست آدرس بدم. چشمهامو تا جایی که میشد باز کردم تا بتونم ماهو ببینم. دوست دارم ببینم چه شکلیه. آخه بابام همیشه می گفت ماه خیلی قشنگه. مثل صورت من و مامانم. می خواستم ببینم قشنگی یعنی چی.

مامانم داشت خداروشکر میکرد و به بابام گفت: وای عیسی خدارو شکر. راحله داره کم کم میبینه. میگه تونسته ماهو ببینه.

اما پدرم باورش نمی شد. میگفت من خیالاتی شدم. اما می دونستم که خیالات نیست. می دونستم که من نسبت به چیزی که ندیدم نمیتونم خیالات داشته باشم. بابام همینطور که داشت درباره ی خیالاتی شدن من صحبت می کرد و مشغول راه اندازی قایق بود یکدفعه قایق تکان شدیدی خورد و صدای پرت شدن پدرم به داخل آب شنیده شد. مادرم شروع کرد به داد و فریاد و جیغ زدن و صدای دست و پا زدن های پدرم را می شنیدم. مادرم مدام میگفت عیسی این پارو را بگیر. ولی مثل اینکه پدرم کم کم از قایق داشت فاصله می گرفت. دستهایم را کنار قایق گرفتم و جلو رفتم تا به مادرم رسیدم. دستم به کمر مادرم خورد و فهمیدم مادرم تا کمر به طرف بیرون قایق خم شده تا بتواند پارو را به دست پدرم برساند. دوست داشتم کاری کنم. گشتم و پاروی دیگر را پیدا کردم. خواستم پارو را به مادرم برسانم که صدای افتادن مادرم را هم داخل دریاچه شنیدم. الان فقط صدا می شنیدم. داد میزدم. گاهی کمک می خواستم ولی انگار گرد مرگ بر دریاچه ریخته بودند. صدای دست و پا زدن و نفس های نیمه کاره می شنیدم.  انگار قورباغه ها گریه می کردند. می نشستم. بلند می شدم. می آمدم لب لب قایق. ولی صدایی جز دست و پا زدن نبود. نمی دانستم چکار کنم. تا اینکه صدای یکی از دست و پا زدن ها قطع شد. خوشحال شدم. فکر کردم یکی شان به قایق رسیده. و چند لحظه بعد هم صدای دیگر قطع شد. خوب گوش دادم. صدایی نبود. پدرم را صدا زدم. مادرم را. عیسی. ناهید. صدایی جز موج های کوچک دریا نبود. فهمیدم کار از کار گذشته است. فهمیدم صورت پدر و مادرم را دیگر تا ابد نخواهم دید. تازه فهمیده بودم ماه چه شکلی است. شوق زیادی داشتم که نمی ی هر ماه صورت مادرم را با ماه مقایسه کنم ببینم پدرم راست می گوید یا نه. اما من بودم و ماه و من و یک قایق که نمی دانم به کدام سمت ببرمش. نشستم کف قایق. کاملا نا امید. سرم را به لبه ی قایق تکیه دادم و رو به بالا نگاه کردم. به سمت تنها چیزی که یک مقدار میدیدم. و شروع کردم به گریه کردن. انگار اشکها درمان من را سریع تر کرده بودند. با هر قطره اشک نور ماه بالای سرم بیشتر می شد. شروع کردم به گریه کردن. پیش خودم گفتم اینقدر گریه میکنم تا اشکها دردم را دوا کند تا شاید پدر و مادرم را بتوانم از آب بیرون بکشم. سرم را به کف قایق گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن. چشمهایم را بستم تا وقتی باز شدند بتوانم یکباره همه جا را ببینم. گریه کردم و گریه کردم. دوست نداشتم چشمانم را باز کنم. فکر میکردم هنوز زود است. قانون آن لحظه این بود. گریه و اشک بیشتر یعنی مادرم ناهید و پدرم عیسی را زودتر ببینم و چاره ای بیندیشم. نزدیک یک ساعت گریه کردم. چشمانم را باز کردم. بو کردم. بوی همان چیزی را می داد که پدرم می گفت چوب است. دیدم. چوب را دیدم. آن طرف تر سیگار پدرم بود. اول از بویش فهمیدم سیگار است. بعد چادر مادرم. خوشحال بودم که می بینم. سریع چشمم را به بیرون قایق انداختم. آب اینگونه است؟ ماه که پدرم میگفت شبیه صورت زیبای مادرم است اینگونه است؟ چه شکوهی دارد. پس خدایا صورت مادرم چگونه بوده که دیگر نیست. کاش بود و با ماه مقایسه اش می کردم. همه ی اطراف قایق رادیدم. هیچ کسی نبود. چقدر بد بود. جرا پدر و مادرم را الان باید نداشته باشم. من تمام این 15 سال را صبر کردم تا دستان پدرم را ببینم. صورت گرم مادرم را ببینم. و شروع کردم به نجوا با تنها موجودی که در حضور مادرم نیمه کاره دیدمش.

ای ماه عزیز. اگرچه تو را میبینم ولی میدانی که مادرم از تو زیباتر بود. ولی نیست. پس شبها اگر می توانی بیا و کنارم بخواب تا من دلم برای آغوش گرم مادرم تنگ نشود. گاهی به تو حسودی ام می شد. هر وقت که پدرم قربان صورت ماهم می رفت پیش خودم میگفتم چرا نمی گوید قربان صورت راحله ام بروم. اما رویم نمی شد چیزی بگویم. حالا که می بینمت می فهمم پدرم راست میگفته. تو خیلی زیبایی. ولی من نمیدانم خودم چه شکلی هستی. ولی نه پدرم دروغ می گوید و نه تو زشتی. پس من هم باید زیبا باشم. در همین احوالات بودم که اشک از چشمانم جاری شد. ای کاش حالا که مروارید های زندگی من نیستند این چشمها هم نبودند. اصلا ذوقی برای دیدن ندارم. چون تمام این مدت این چشمها را برای دیدن آنها می خواستم. ولی دیگر نیستند.  

 

نظرات  (۱)

🌷🌷🌷🌷🌷
پاسخ:
ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">