...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب
آخرین نظرات

داستان کوتاه: نگاه ابدی

شنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۵ ب.ظ

خون ها را از روی چشمش پاک کرد تا بتواند جلویش را ببیند. اما غبار و دود اجازه نمیداد تصویر روشنی را ببیند. گوش هایش سوت میکشید. از بس که اطرافش موشک و بمب منفجر شده بود. دو دستش را روی زانوهایش گذاشت و نفسی تازه کرد. سرش را بالا آورد و قدری مردمک چشمهایش را تنگ کرد. از دور تصویر تاری از یک اتاق مخروبه را می دید. از یک طرف امیدوار و از طرفی خسته بود که چگونه با این ترکشی که در پای راستش خورده و سرش که شکسته خودش را به آن اتاق برساند. اما راهی برای برگشت هم نبود. پشت سرش دود و آتش بود. سربازان دشمن محاصره اش کرده بودند. از همه طرف صدای سربازهای شادمان دشمن را میشنید. اگر چه این اتاقک مخروبه هم نزدیک به خط دشمن بود. ولی مجبور بود برای فرار از محاصره خود را به آن برساند تا قدری نفس تازه کند و کمی هم به پایش استراحت بدهد. عزم رفتن کرد، لنگان لنگان خودش را به اتاقک مخروبه رساند. درش را پیدا کرد. به در ورودی که رسید انگار خانه ی پدری اش را دیده بود؛ به همان گرمی. خودش را مثل یک جنازه روی زمین انداخت و از این که توانسته وسط معرکه جنگ سرپناه پیدا کند از خوشحالی زد زیر گریه. صورتش روی زمین بود و با هق هق کردنش گرد و خاک بلند می شد و روی زخم سرش مینشست و زخمش دوباره درد می گرفت. ولی توجهی به این درد نمی کرد. پیش خودش فکر میکرد کسی که از مرگ نجات پیدا کرده این درد چیز زیادی نیست. گریه اش که تمام شد خودش را به سمت چپ غلطاند. از چهره اش درد پیداست. بوی باروت و دود هنوز به مشامش می رسید. چشمش را باز کرد. دید قسمتی از سقف خراب شده است. اثر بمب بود. برای حفظ جانش از شر بمب ها و خمپاره ها خودش را به قسمتی کشاند که سقف داشت. حالا دیگر از بابت آسمان هم قدری در امان بود. خرابه بود ولی برای او غنیمت بود. اما این اتاق هیچ امنیتی نداشت. این خانه وضعیت بدتری از اسیران جنگی داشت. اسیر، اسیر است و دیگر وسط معرکه نیست. اما این اتاقک در وسط معرکه گیر کرده بود و از دو طرف روی سرش بمب می ریختند. این خانه اگر پا داشت تا الان هزار بار قصد فرار از این جهنم را کرده بود. خانه ی بیچاره ای بود که حالا به یک زخمی جنگی پناه داده بود. مثل فقیری که نانی گدایی می کند ولی آن را با گدایی دیگر نصف می کند. مرد زخمی سرش را به دیوار گذاشت. خسته و خون آلود. خون سرش بند آمده بود. اما پایش درد شدیدی داشت. تا جایی که امان مرد را بریده بود و بعد از دو روز بیخوابی هنوز به چشمانش اجازه ی بسته شدن نمی داد. خسته بود، دوست داشت از شر جنگ فریاد بزند اما داد و بیداد کردنش ممکن بود به قیمت جانش تمام شود. نگاهی به اطراف کرد. روی در و دیوار این اتاقک به جای قاب عکس فقط جای نیر و ترکش بود و بس. در خیالات خودش به بیرحم بودن جنگ فکر می کرد که صدای پایی شنید. ترسید و خواست خودش را جمع و جور کند اما نتوانست. درد به او اجازه ی تکان خوردن نمی داد. حتی یک متر. آجری که کنارش بود را محکم در دستانش گرفت تا اگر کسی خواست به او حمله کند از آجر برای دفاع از خودش استفاده کند. صدای پاها نامتقارن بود. یعنی معلوم بود کسی که دارد نزدیک می شود درست راه نمی رود. یا لنگ است یا زخمی. یا شاید یک پا ندارد. چشمانش را بست تا بهتر گوش بدهد. اما او کیست که در این شرایط به اینجا آمده. مرد جوان چند قدم صدای پا می شنید بعد به مدت چند دقیقه فقط صدای خس خس نفس می آمد و کندن آهسته ی زمین. ترسیده بود که نکند از نیروی دشمن باشد. نکند دارد دور این خانه را مین گذاری می کند. خواست از اتاق بیرون بزند و فرار کند اما کجا برود. این اتاق در محاصره است. صبر کرد ببیند چه اتفاقی می افتد. نور مهتاب از قسمت تخریب شده ی سقف روی بدن و صورت مرد جوان افتاده بود. می دانست که اگر این فرد وارد اتاق شود سریعا او را می بیند و اگر تفنگ داشته باشد اتفاق بدی خواهد افتاد. خواست تکانی به خود بدهد و خود را به تاریکی بکشاند اما دید قدرت این کار را ندارد. صورت رنگ پریده اش زیر نور مهتاب بسیار نمایان بود. رنگش از شدت درد و خونریزی پریده بود. انگار کسی را حسابی ترسانده باشی. دوباره صدای ناموزون قدم ها شروع شد. نزدیک و نزدیک تر، آن قدر نزدیک که دیگر فهمیدم کدام سمت اتاقک مخروبه دارد راه می رود و زمین را می کند. مرد جوان ذهنش به همه جا پر میزد. نکند سر یک نفر را بریده و الان دارد جنازه ی او را خاک می کند؟ نکند مین گذاری...نکند یک حیوان درنده باشد...در همین خیالات بود که ناگهان قامت یک دختر جوان در چارچوب در نمایان شد که عصایی زیر بغل دارد و یک پایش از مچ قطع است. سر و صورتش خاکی و لباس هایش گلی بود. دختر جوان متوجه حضور مرد جوان نشد. مرد جوان کمی خیالش راحت شد و آجر را از دستش انداخت. صدای افتادن آجر دختر جوان را ترساند. سریع نگاهش را به سمت صدا برد و دید یک مرد جوانی با چهره ای خونی و پای خونی روی زمین افتاده، به دیواری تکیه داده و با چشمانی نیمه باز به او نگاه می کند. ابتدا ترسید و عصایش را بالا برد تا حمله کند اما دید این مرد به اندازه ی یک مورچه هم خطر ندارد و همین طور بی جان روی زمین دراز کشیده و کاری جز نگاه کردن ازش بر نمی آید. رفت داخل.

دختر جوان جلوتر رفت و دید لباس این مرد لباس نیروهای دشمن است. ترسید و خواست با عصایش به سر او بزند. یک تکه سنگ هم در دستش گرفت و گفت: تو کی هستی؟

مرد جوان به سختی چشمانش را بیشتر باز کرد و بالای سرش را نگاه کرد. دید قرص ماه درست پشت سر این دختر جوان قرار گرفته و نور ماه دور چهره ی دختر حلقه زده. فکر کرد از شدت درد دارد خواب میبیند. بعد دید نه. غرغر کردن های این دختر اجازه ی این خواب زیبا را از او گرفته است. لبخندی زد و دوباره چشم هایش را بست.

دختر جوان با عصا به پای مرد زد وگفت: گفتم کی هستی؟

مرد جوان پایش درد گرفت و با عصبانیت زیادی با مشت به عصای دختر زد و عصا را عقب زد و گفت: چه فرقی می کنه؟ فعلا که نمی تونم بهت آسیبی بزنم. الان که... با مرده فرقی ندارم

و دوباره درد اجازه ی حرف زدن را از او گرفت.

دختر جوان از صحبت کردن مردجوان تعجب کرد و زیر نور ماه لباس مرد جوان را بیشتر برانداز کرد و گفت: تو که لباس دشمن ما رو تنت کردی چطوری زبون ما رو بلدی؟...نکنه جاسوس بودی؟

مرد جوان که نای حرف زدن نداشت دیگر دلش نمی خواست ادامه بدهد و به همین نشانه دستش را قدری بالا آورد که یعنی رهایش کند. اما دختر جوا کنجکاوی امانش نمیداد. نگاهی به سر تا پای مرد کرد و دید حالش خیلی وخیم است. از جیبش یک بطری آب درآورد و به مرد داد. مرد جوان ابتدا ترسید که مبادا مسموم باشد ولی دختر جوان قدری آب به اجبار در دهان او ریخت و قدری هم روی صورتش. مرد کمی عصبانی شد و گفت: چیکار می کنی مگه من.... ازت آب خواستم.

کمی بغض کردو گفت: تورو خدا ولم کن....بذار به درد خودم بیمرم.

دختر جوان چیزی جواب نداد و گوشه ی مانتو اش را کمی پاره کرد و روی زخم پای مرد بست و گفت: اینطوری ازت خون بره تا صبح زنده نمیمونی.

مرد جوان زیر چشمی به دختر نگاه میگرد و گفت: تو که گفتی من دشمن توام. .... من بمیرم برای تو بهتره.... دیگه چرا زخمامو میبندی....اصلا میتونی منو به عنوان اسیر تحویل بدی و به نون و نوا برسی. ......این قاعده ی جنگه.....

- آره ولی چون زبونت مثل ماست یه ریگی به کفشت هست. یا خودی هستی و می خواستی بری جاسوسی. یا جاسوسی کردی و داشتی برمیگشتی..... ولی اینها مهم نیست فعلا آدم که هستی. اونم از نوع بی دردسر و بی آزارش

و یک گره ی محکم زد و بلند شد و از جیبش چند عدد بیسکوییت درآورد و انداخت روی پای مرد و گفت: بیا...بخور جون بگیری

بعد عصایش را برداشت و روی جیب های لباس مرد جوان زد. مرد جوان هم نیشخندی زد و گفت: هیچ کوفتی همرام نیست. نه تفنگ.... نه نارنجک .... نه چاقو... هیچی نیست.نگرد

و مثل قحطی زده ها شروع کرد به خورد بیسکوییت ها. همه ی آن ها را خورد و از شدت خستگی ناخودآگاه چشم هایش بسته شد.

بعد از حدود دو ساعت دختر جوان با عصا به پای مرد زد و گفت: خواب بسه. پاشو. خواب زیاد برات خوب نیست. ممکنه وسط خواب کلا بری اون دنیا و دیگه برنگردی

مرد جوان کمی انرژی گرفته بود و حالا بهتر می توانست اطرافش را ببیند و حرف بزند.

دختر جوان رفت و کنار دیوار نشست و عصایش را روی پاهایش گذاشت و پرسید: اینجا چیکار میکنی؟

مرد جوان انگار دوباره داشت مرور میکرد که چی شده و گفت: تو محاصره بودم و زخمی.... ترسیدم اسیر بشم..... فرار کردم....به این اتاق پناه آوردم.

-آهان. پس تو سرباز دشمن مایی ولی لباس هات مثل ماست. جاسوسی می کردی؟

مرد جوان هیچ پاسخی نداد و سرش را به دیوار تکیه داد و گفت: نه. من می خواستم خودمو جای نیروهای شما جا بزنم و وارد کشور شما بشم که نشد. فهمیدن و خواستن منو بزنن که فرار کردم. شاید الانم همین اطراف دنبالم باشن.

دختر جوان با حالتی عصبانی عصایش را در دستانش گرفت و گفت:  خب من که گفتم جاسوسی دیگه. میخواستی با لباس نیروهای ما وارد نیروها بشی و جاسوسی کنی. شیطونه میگه ببرم تحویلت بدم تا حالت جا بیاد

- نه. من اصلا از جنگ متنفرم. اصلا نمیدونم تفنگ چیه...

-پس این جا چیکار میکنی؟ اومدی هواخوری؟

-آره..... ولی یه جور دیگه. من هوایی بودم. خواستم به هوای خودم برسم که نشد.

دختر جوان لبخند معناداری زد و گفت: دلت خوشه ها. آخه وسط جنگ کی هوایی میشه؟...

حالا این دختر خوشبخت مگه تو لشگر مقابل بوده که خودتو به آب و آتیش زدی؟ نکنه اسیر شده.

-نه.راحله....آره اسمش راحله بود... راحله تو کشور شما زندگی می کنه. خانواده اش قبل از جنگ با ما رفت و آمد داشتن...باباش تاجر بود.گاهی اوقات که بار می آوردن کشور ما، میومدن خونمون. اونجا راحله رو دیدم.

داشت توضیح می داد که پای مرد جوان تیر کشید و ادامه کلام از دستش در رفت. نفهمید درد عشق چندساله اش تازه شده یا این ترکش لعنتی هوس غلط زدن کرده.

اما دختر جوان بی اعتنا به وضعیت پای مرد جوان دنبال جواب سوال هایش بود و گفت: خب. بعدش.

-هیچی دیگه قرار بود منم به عنوان تاجر بار ببرم کشورتون و اونجا بگردم پیداش کنم. بعد از 6سال پیداش کردم که جنگ شد. میدونم کجاهاس ولی هنوز ندیدمش. نمیدونم. شاید ازدواج کرده باشه.

- و الان خواستی در لباس نیروهای ما وارد کشور ما بشی درسته؟

-من 6ساله که تو کشور شما زندگی می کنم و زبان شمارو اونجا یاد گرفتم. .....یعنی 6 ساله رفت و آمد دارم. .....اما از شانس بد ما، چند ماه برگشتم کشور خودم برای بار بعدی که جنگ شد. چند ماه دیگه این آدمای کثیف صبر کرده بودن الان دست راحله توی دستام بود.

-بدشانسی از این بدتر نمیشه.

مرد جوان نفس عمیقی کشید و گفت:  دیگه بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم. یعنی دیگه جون ندارم.

-گفتی اسم دختره چی بود؟

-راحله.

-چند سالش بود؟

-هم سن و سال خودت بود ولی قدش از تو کوتاه تره. الان 6 ساله ندیدمش.

- گفتم شاید بشناسم ولی نه مثل اینکه نه....

مرد جوان انگار نیاز به استراحت داشت. خواست کاری کند که دخترک حرف بزند و او گوش بدهد و استراحت کند. رو به دختر کرد و گفت: راستی تو این جا چیکار می کنی؟ اینایی که ما رو محاصره کردن نیروهای شمان؟ تو که میتونی خودتو بشون معرفی کنی. دیگه چرا فرار میکنی؟

دختر جوان از جایش بلند شد و از پنجره ی شکسته ی اتاق بیرون را نگاه کرد و گفت: نه... من از کسی فرار نکردم. منم هوایی ام ولی نه مثل تو.

مرد جوان با تعجب سرش را برگرداند و نگاهی به دختر جوان انداخت و گفت: تو....این جا برای چی؟ عشقت اینجاست؟ ....وسط این جهنم؟

-دختر جوان برگشت و گفت: آره اینجاس.

به مچ پاش نگاهی کرد و ادامه داد: پامو به خاطر همین دادم که پیداش کنم.....پام پای عشق جا مونده

مرد جوان با تعجب بیشتری که انگار دردش را از یادش برده بود ادامه داد: خب توی شهرتون منتظر می شدی تا بیاد مرخصی بعد ببیندت.

-دختر جوان این جمله را که شنید کمی مضطرب شد. انگار سالهاست منتظر بوده که کسی این سوال را ازش بپرسد. انگا این سوال را بارها مرور کرده است. اما برایش ناراحت کننده هم بود. قطره ی اشکی روی گونه اش غلطید. اشکش را پاک کرد و گفت: نمیتونه برگرده. بم گفتن اطراف همین اتاق کشته شده. میگن اینجا پره مینه و نمیشه دنبالش گشت. ولی دروغ میگن. وجب به وجب این جا را گشتم. مین هاش زیاد نیست. تا حالا یکی بوده که پامو به این روز انداخته.

مرد جوان اینها را که شنید دردش یادش رفت. دلش سوخت و گفت: دیوونه ای به خدا. برگرد شهرت دختر. خودشون پیداش می کنن.

دختر جوان با خنده و تمسخر گفت: نگران نیروی دشمن باشی خوب نیستا.....نگران خودت باش. کشورت بفهمه برای من دلسوزی کردی پدرتو در میارن.

بعد دوباره ادامه داد: تو این طوری دنبال عشقت می گردی منم اینطوری. نه من به تو میگم چرا و نه تو به کار من کار داشته باش. ولی مال من زنده است. میدونم زنده اس. دارن بم دروغ میگن.

-خب پس چرا دنبال جنازه اش میگردی؟

دودلی در چشمهای دختر موج می زد. به همه کس امید داشت تا بتونه عشقشو پیدا کنه. با همین دودلی گفت: نمیدونم. شایدم اونا راست بگن. ولی کلا مشغول بودن به عشقت لذت بخشه. نه؟

-کسی هم میدونه شبا میای اینجا؟

-نه. من هروقت که سر و صدا و تق و توقی نباشه شبا میام و تا دم دمای صبح دنبالش می گردم. اما تا حالا چیزی پیدا نکردم. می خوام مطمئن بشم. شاید نمرده و دارن دروغ میگن و حق با من بود. شاید اسیر شده باشه.

به این جا که رسید دختر جوان سراسیمه شد و خودش را کنار مرد جوان رساند و نشست و گفت: راستی تو نیروی اونا هستی. تو باید از نامزد من خبر داشته باشی....

اشک تو چشمهای دختر حلقه زد و گفت: توی اسیرایی که می گرفتید کسی به اسم رحمان نبود؟.... قد متوسط...موی مشکی.....نبود؟

مرد جوان با تعجب و قدری عصبانیت گفت: من که گفتم از جنگ متنفرم.... الانم که میبینی تو این لباسم به خاطر راحله است و الا من یه روزم داخل پادگان نبودم. اصلا بلد نیستم پوتین بپوشم.... از هیچی خبر ندارم. ولم کن تورو خدا

دختر جوان ناامید شد. اشکهایش را پاک کرد. بینی اش را بالا کشید و دوباره به کنار دیوار خزید و به دیوار تکیه داد.

مرد جوان وقتی این حالت دختر را دید فکری به سرش زد و با زیرکی خاصی گفت: تو اگر قول بدی منو از این جا نجات بدی و من حالم خوب بشه حاضرم هرشب بات بیام اینجا و دنبال جسد نامزدت بگردم ولی تو هم باید روزها به من کمک کنی تا راحله را پیدا کنم. با این جنگی که شروع شده راحله و خونوادش حتما از این جا رفتن. ....باید کمک کنی

دختر جوان با عصبانیت مشتی خاک از روی زمین برداشت و به سمت مرد جوان پرتاب کرد. خاک ها به سر و صورت مرد خورد.

دختر جوان گفت: تو راجع به من چه فکری می کنی؟ من اگه با تو برم شهرمون که...مگه از جونم سیر شدم.

خب طوری منو برگردون که کسی نفهمه. اصلا همین که من از اینجا دور بشم خودم بقیه شو میرم.

دختر جوان به فکر فرو رفت. انگار فکر اینکه از این به بعد شب ها دو نفره دنبال نامزدش بگردند وسوسه اش کرده بود. مرد جوان هم داشت از نحوه ی رفتن توضیح می داد ولی دختر در فکر و خیال خودش بود و ناگهان گفت: قبوله.

-چی؟

-گفتم قبوله. من از این جا میبرمت بیرون ولی باید منو کمک کنی و گرنه میرم لوت میدم.

مرد جوان از خوشحالی داشت بال در می آورد. هم به خاطر این که داشت بعد از دو روز از این جهنم نجات پیدا می کرد و هم این که قرار بود راحله را پیدا کند.

دختر جوان سراسیمه گفت: پاشو تا هوا تاریکه باید بریم.

دختر جوان عصا را به مرد داد و خودش در چارچوب در ایستاد و منتظر شد. شوق خاصی در چشمان هر دو موج می زد. هر دوهمدرد بودند و باید به همدیگر کمک می کردند. مرد جوان عصا را گرفت و از جایش بلند شد و به سختی خود را به سمت در کشاند.

دختر جوان روی یک پا خود را به یک چوب رساند و آن را عصای دستش کرد و راه افتاد.

مرد جوان گفت: یواش تر برو تا منم بت برسم.

دختر جوان از بین تپه ها آرام آرام می رفت و مرد جوان هم پشت سر او. هر دو سکوت کرده بودن. نه به خاطر محاصره. بلکه به خاطر فکر نجات. فکر اینکه هر دو دارند به هدفشان می رسند. همینطور که در حال رفتن بودند از پشت سر صدایی شنیدند: ایست...دستاتونو بذارید روی سرتون و همون جا بنشینید روی زمین.

دختر جوان تعجب کرد. هم ترسید و هم امید عجیبی در چشمانش نشست. خشکش زده بود. بعد از کمی فکر لبخند روی لبش نشست و زیر لب آرام گفت: این صدای رحمانه. آره. این صدای رحمانه.

مرد جوان روی زمین نشست و دستش را روی سرش گذاشت. اما دختر جوان کماکان مبهوت صدا بود. مرد جوان که ترسیده بود زیر لب می گفت: بشین دختر....بشین اینا بیرحمن... میزنن ناکارت میکنن....بشین توروخدا......چرا ماتت برده.....

سرباز دوباره صدا زد:با توام.. گفتم بشین و دستاتو بذار روی سرت.

دختر جوان این بار بیشتر خوشحال شد. داشت بال در می آورد. داشت تمام زمزمه های عاشقانه ای که در گوشش با این صدا زمزمه شده بود را یادآوری میکرد. داشت به همه ی کلمات زیبایی که از زبان رحمان شنیده بود فکر میکرد.... دوست داشت بداند درست حدس زده یانه. دوست نداشت برگردد. می ترسید برگردد و رحمان نباشد. اما با خودش کنار آمد و برگشت. برگشت که صورت سرباز را ببیند.

سرباز دوباره با صدای بلندتری  گفت: گفتم بشین و الا شلیک می کنم.

سرباز در تاریکی نفهمید که این دو نفر چه کسانی هستند. اما دختر جوان هر بار که صدای سرباز را می شنید ذوق و شوقش بیشتر می شد. طاقتش تمام شد. برگشت و با اشتیاق و عشق زیاد آغوشش را باز کرد و خواست به سمت سرباز بدود که ناگهان صدای شلیک چند گلوله دختر جوان را نقش بر زمین کرد. با همان حالت نیمه جان و با چشمان تار به چشهره ی سربازی که به او تیر زده بود نکاه کرد. خوشحال بود که رحمان را پیدا کرده. سه گلوله ای که در بدنش بود را از یاد برد. مات چهره ی رحمان بود که در ده قدمی او ایستاده بود و از دهانه ی تفنگش دود بیرون می آمد. دختر جوان با بدن نیمه جان روی زمین بود ولی صدای سرباز دیگری را می شنید که می گفت: رحمان....رحمان صدای چی بود؟... رحمان ... حالت خوبه؟

و رحمان گفت: آره خوبم.

دختر جوان نگاهی هم به مرد جوان انداخت. ناگهان پیش خودش گفت ای کاش این مرد برای رحمان بگوید که ما چرا با هم بودیم. نکند فکر کند من جاسوس هستم. نکند فکر کند من با این مرد جوان سَر و سِرّی داشتم. در همین احوالات بود که کم کم شنوایی اش کم وکمتر شد. بینایی اش هم داشت کم می شد. دوست داشت آخرین تصویر عمرش رحمان باشد. سرش را برگرداند. تا چشمش به صورت رحمان افتاد نگاهش ابدی شد....

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">