...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب
آخرین نظرات

داستان کوتاه: به من گفت پسرم

دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۲۸ ب.ظ

زنگ خورد. طبق معمول با فحش های ناظم به صف شدیم. ولی فحش های امروز آبدار نبودند. به همان خاک بر سر و بیشعور ختم شد. به صف شدیم. مدیر با اخم خاصی آمد. کفشها واکس زده، بوی ادکلن صف اول را خفه کرده بود. انگار خبری بود. بچه ها می گفتن مدیر هر وقت ادکلن میزنه خانم ریاحی میاد مدرسه. معلم کلاس دوم مدرسه ی ماست. زن آقا مدیر هم چندسالی هست مُرده. میگن از بس اذیتش کرده مرده. جون به سرش کرده بود. اما امروز سه شنبه است و خانم ریاحی قرار نیست بیاد. پس این ادکلن و خط اتوی شلوار مال چیه؟ هندوانه قراره قاچ کنن؟ رو کرد به بچه ها و گفت: "امروز میخوام بیشتر از روزهای دیگه آدم باشید. مثل بچه ی آدم میشینید سر کلاس هاتون". تازه فهمیدم از اداره قراره بیان بازدید. آقا مدیر داشت با انگشت برافراشته ی خودش برای ما خط و نشون می کشید که یکدفعه ساکت شد. بابای مدرسه در حیاط مدرسه را باز کرد وچند نفر با سرو وضع مرتب اومدن داخل. اینجا بود که برای اولین بار ما لبخند آقای مدیر و ناظم را دیدیم. از آن لبخندها که لپها نمیخوان بالا برن ولی لبها به زور میکشنشون بالا. معلوم بود لبخنداشون مشقیه. با قربان صدقه گفتن های من میگم تو باور نکن رفتن سمت آقایون مسئول. صاف ایستادیم ببینیم چی میشه. آقایون اداره ای هم صاف اومدن جلوی ما وایسادن به چاق سلامتی کردن. لحن ها عوض شد. دیگر فحشی نبود. آن روز، هم شربت خوردیم و هم کیک. بچه ها میگفتن کاش این اداره چی ها بشن مدیر ما که هر روز کیک و شیرینی بدن ولی من میدونستم مدیر ما باید همین مدیر باشه. اینا هم هر روز بیان سرکشی اگه کیک و شیرینی می خواهیم. بعد از یکم صحبت در گوشی، مدیر به من اشاره کرد بیا اینجا پسرم!!! اینقدر از شنیدن کلمه ی پسرم تعجب کرده بودم که چند بار گفتم با منید آقا؟؟ و دوباره مدیر میگفت آره پسرم با توام. رفتم جلو. یه کاغذ به من داد و گفت خطت خوبه پسرم؟ گفتم بله آقا ولی املامون ضعیفه. یه دفعه مدیر مثل اینکه خجالت بکشه رو کرد به بازرس و گفت: معلم املاشون از باسوادهای مدرسه هستن. اینا خنگن. داشت اینارو میگفت که یادم افتاد به گل یا پوچ بازی کردنهامون سر کلاس املا. معلم املامون هم اکثر اوقات می باخت. چون سیگار میگذاشت روی لبش و با دودست بازی میکرد. به خاطر همین، چشم چپش به خاطر دود سیگار همیشه نیمه باز بود. ما هم اینو فهمیده بودیم. گل را میگذاشتیم توی دست راستمون بعد تا میزد روی دست راستمون گل را قل میدادیم بین انگشتامون. اونم با چشم نیمه باز نمیدید که گل همینجاست. تو همین فکرا بودم که مدیر گفت پسرم بنویس دو تخته موکت برای نمازخانه. بازرس گفت مگه تو این مدرسه نماز خونده میشه. مدیر گفت بله هر روز ظهر اگر خدا قبول کنه. بازرس گفت پیش نماز کیه؟ مدیر گفت بهزاد کلاس پنجم!! بازرس نیشخندی زد و گفت مگه شرایطشو داره؟ مدیر گفت آره از همه قدش بلندتره. صداشم خوبه. باباشم آخونده. بازرس گفت: چه ربطی داره آقا مدیر مثل اینکه تا حالا نماز جماعت نخوندی. مدیر اینجا سکوت کرد که دیگه گندش بیشتر از این در نیاد. البته آقا مدیر ما بیشتر نقش نگهبان داشت توی نمازها. میومد می ایستاد جلوی بهزاد و زل میزد تو چشای ما که یه وقت وسط نماز فرار نکنیم. ما هم الکی لبامونو تکون میدادیم که یعنی داریم نماز میخونیم. معلم دینی مون میگفت تو نماز جماعت ما نباید چیزی بخونیم. ولی مدیر خنگ ما همش سر نماز گیر میداد که باید ببینم لباتون تکون میخوره.

بچه ها کم کم رفتن سر کلاس. من موندم و آقای مدیر و آقایان بازرس. اول رفتیم برای بازرسی انباری. تا رسیدیم اونجا مدیر گفت اینجا پر از وسایل آموزشیه که من ناگهان خنده ام گرفت ولی با سرفه های الکی جلوشو گرفتم. آخه اصلا اونجا وسیله ای نبود. همه ی معلم ها هر وقت ما درس نمیخوندیم مارو از فلک کردن و زندونی کردن داخل این انباری میترسوندن. حال آقای مدیر داشت میگفت اینجا وسایل کمک آموزشی نگه میداریم. خب خنده داره دیگه. آقا مدیر هر چی تلاش کرد لامپش روشن نشد. منصرف شدیم و رفتیم سراغ اتاق بابای مدرسه. آقا مدیر تا بابای مدرسه را دید بغلش کرد و گفت این بابا یوسف از عزیزان مدرسه اس. از این حرفا داشت هُقم میگرفت. از همان هُق ها که بابا یوسف باید روشون خاکستر بپاشه و جمعش کنه. تازگیا فهمیده بودم معلم کلاس چهارم خیلی مشروب میخوره . بعضی وقتا سر کلاس بالامیاورد و الکی میگفت سرطان داره. بچه های کلاس چهارم میگفتن هر دفعه مدیر میاد دم در کلی پیف پیف میکنه و میره. بعد بابا یوسف باید کلاسو تمیز میکرد. خاک و خاکستر میریخت روی تولیدات معده ی معلم کلاس چهارم و هی به ترکی فحش میداد. یکی از بچه ها ترک بود و فحش هارو بعدا برای ما توضیح میداد. فهمیدیم داره میگه ذلیل بمیری ایشالا. ایشالا سنکوپ کنی راحت بشیم. حالا این بابا یوسف که سال تا سال کسی نمیدیدش شده عزیز مدرسه. زکی. آقای مدیر امروز بی چشم و رویی را به حد اعلا رسونده. یه دفعه زیر گوشم داغ شد. مدیر گوشم را پیچوند و گفت مگه نمیگم بنویس لامپ برای انباری. منم نوشتم ولی نگاهم به خنده ی تلخ بابا یوسف بود. از اون خنده ها که از صد تا فحش بدتر بود. وسط تعریف و تمجیدهای دروغی مدیر بابا یوسف گفت اگه اجازه بدید من برم که هزارتا کارت دارم و رفت. مثل اینکه می خواست اعتراضشو به داد و بیداد های ناظم دیلاق مدرسه اینطوری نشون بده. 
قرار شد بریم سر یکی از کلاسها. مدیر از بردن بازرس ها به کلاس چهارم می ترسید. شاید معلم کلاس چهارم باز هم زهر ماری خورده باشه و ترس از لو رفتن این موضوع لرزه بر اندام مدیر انداخته بود. خوشبختانه رفتیم سر کلاس سوم. مدیر از همون اول شروع کرد به صغری کبری چیدن و اله بله کردن. داشت میگفت که این بچه ها نه تنها ضرب 7 و 8 را بلدن ضرب اعداد دورقمی را هم یاد گرفتن که یک دفعه بازرس یکی را صدا زد. و از قضا خنگ ترین بچه ی کلاس. سجاد پاشد و بازرس ازش پرسید 9 ضرب در 5؟ سجاد مثل همیشه گوشه ی پایین پیراهنشو شروع کرد به چرخاندن تا شاید جواب از یکجایی به او برسد. می دانست این جواب دادن یا ندادن هیچ سودی برایش ندارد ولی انگار میخواست آبروی نداشته ی مدیر را حفظ کند. آخر سر هم نتونست بگه. بازرس رو کرد به معلم و گفت آخر سال شده و اینها هنوز یک ضرب ساده را بلد نیستند. معلم کلاس سوم ورزشکار بود ولی خیلی بی نظم بود. برگشت به بازرس گفت. آقای بازرس شما هم دو ماه حقوق نگرفته باشی انگیزه نداری دو ضرب در دو رو یادشون بدی چه برسه به 9 و 5. مدیر یکدفعه عصبانی شد و به معلم گفت از بس که شلخته ای. حقوق دو ماهتو جلو جلو گرفتی که خیر سرت زن بگیری همه شو دادی اون لکنته که هر روز باید بچه ها هلش بدن تا روشن بشه. بازرس گفت بس کنید بحث های داخل مدرسه ربطی به یاد نگرفتن این بچه ها نداره. مدیر هم لب به چاپلوسی گشود و گفت شاید این یکی بلد نبود اگر اجازه بدید از یکی دیگه بپرسیم. بازرس گفت نه وقت ندارم باید بریم سراغ بقیه ی کارها. 
همگی داشتیم داخل راهرو قدم می زدیم که بازرس برنامه ی کلاسی نصب شده داخل راهرو را دید. گفت بریم ببینیم این کلاسی که الان ورزش داره چطوری دارن ورزش میکنن. رفتیم داخل حیاط دیدیم کسی نیست. برگشتیم دیدیم معلم ورزش داره داخل دفتر نون بربری میخوره با پنیر و چای. رفتیم سر کلاس و دیدیم معلم داره ریاضی درس میده. همون داستان همیشگی که کلاس ورزش باید تعطیل می شد و به درس های دیگه داده می شد. مدیر گفت مدرسه ی ما باید به لحاظ ریاضی تقویت بشه. بازرس هم سریعا گفت نمیخوام چیزی بشنوم. آخه همین یک جلسه ورزش نیم بند با یک معلم عقده ای که از یک ساعت مارو 45 دقیقه نرمش میداد و فقط 10 دقیقه فوتبال داشتیم را هم ازمون میگرفتن و میدادن به ریاضی. آخر سال هم میگفتن 30تا بارفیکس و 30 تا شنا و ده دور دویدن دور حیاط مدرسه را باید انجام بدی تا ورزش را قبول بشی. سیلی بعدی خورد زیر گوشم و مدیر گفت بنویس دو عدد توپ فوتبال و بسکتبال.
بازرس پرسید وضعیت اخلاقی مدرسه چطوره. مدیر گفت عالی و من زیر لب خندیدم. یادم افتاد به عکسهای بازیگران هندی و آمریکایی که بعضی از بچه ها میاوردن. معنی عالی را از زبان مدیر باید به کیفیت اون عکسها گفت و توضیحاتی که آورنده ی عکس از اون عکسها می داد. واقعا عالی توضیح میداد. حتی صحنه های بد فیلم های این بازیگرها را هم توضیح می داد ولی مدیر فکر میگند مدرسه در سلامت کامل اخلاقی است. مدیر ادامه داده بود که بین بچه های مدرسه حافظ قرآن داریم و ... این جور موقع ها بچه های خوب مدرسه فقط کسایی بودن که حافظ قرآن بودن. و الا احسان کلاس پنجم چندتا مدال قهرمانی کشتی داشت ولی با احسان نمی شد پز داد. هیچ موقع نفهمیدم چرا.
یک لحظه به خودم اومدم دیدم کسی نیست. من بودم و راهرو و یک برگه کاغذ و یک قلم. همه رفته بودن. مدیر از بدرقه ی بازرس ها برگشت و منو دید. از همون دور داد زد اینارو بنداز سطل آشغال و برو سر کلاست. دیگه نفگت پسرم. نفهمیدم چرا ولی مثل اینکه دیگه انباری ما لامپ نیاز نداشت. بچه ها هم دیگه توپ نمی خواستند. منم کاغذ را انداختم و رفتم سر کلاس. 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">