...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب
آخرین نظرات

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

خون ها را از روی چشمش پاک کرد تا بتواند جلویش را ببیند. اما غبار و دود اجازه نمیداد تصویر روشنی را ببیند. گوش هایش سوت میکشید. از بس که اطرافش موشک و بمب منفجر شده بود. دو دستش را روی زانوهایش گذاشت و نفسی تازه کرد. سرش را بالا آورد و قدری مردمک چشمهایش را تنگ کرد. از دور تصویر تاری از یک اتاق مخروبه را می دید. از یک طرف امیدوار و از طرفی خسته بود که چگونه با این ترکشی که در پای راستش خورده و سرش که شکسته خودش را به آن اتاق برساند. اما راهی برای برگشت هم نبود. پشت سرش دود و آتش بود. سربازان دشمن محاصره اش کرده بودند. از همه طرف صدای سربازهای شادمان دشمن را میشنید. اگر چه این اتاقک مخروبه هم نزدیک به خط دشمن بود. ولی مجبور بود برای فرار از محاصره خود را به آن برساند تا قدری نفس تازه کند و کمی هم به پایش استراحت بدهد. عزم رفتن کرد، لنگان لنگان خودش را به اتاقک مخروبه رساند. درش را پیدا کرد. به در ورودی که رسید انگار خانه ی پدری اش را دیده بود؛ به همان گرمی. خودش را مثل یک جنازه روی زمین انداخت و از این که توانسته وسط معرکه جنگ سرپناه پیدا کند از خوشحالی زد زیر گریه. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۳:۴۵
نواب همتیان