...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب

اینجا نواب با قلمش گرد روزگار را از شیشه ی دلش پاک می کند

...به قلم نواب
آخرین نظرات

۴ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

خون ها را از روی چشمش پاک کرد تا بتواند جلویش را ببیند. اما غبار و دود اجازه نمیداد تصویر روشنی را ببیند. گوش هایش سوت میکشید. از بس که اطرافش موشک و بمب منفجر شده بود. دو دستش را روی زانوهایش گذاشت و نفسی تازه کرد. سرش را بالا آورد و قدری مردمک چشمهایش را تنگ کرد. از دور تصویر تاری از یک اتاق مخروبه را می دید. از یک طرف امیدوار و از طرفی خسته بود که چگونه با این ترکشی که در پای راستش خورده و سرش که شکسته خودش را به آن اتاق برساند. اما راهی برای برگشت هم نبود. پشت سرش دود و آتش بود. سربازان دشمن محاصره اش کرده بودند. از همه طرف صدای سربازهای شادمان دشمن را میشنید. اگر چه این اتاقک مخروبه هم نزدیک به خط دشمن بود. ولی مجبور بود برای فرار از محاصره خود را به آن برساند تا قدری نفس تازه کند و کمی هم به پایش استراحت بدهد. عزم رفتن کرد، لنگان لنگان خودش را به اتاقک مخروبه رساند. درش را پیدا کرد. به در ورودی که رسید انگار خانه ی پدری اش را دیده بود؛ به همان گرمی. خودش را مثل یک جنازه روی زمین انداخت و از این که توانسته وسط معرکه جنگ سرپناه پیدا کند از خوشحالی زد زیر گریه. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۳:۴۵
نواب همتیان

صدای پارو زدن گوشهایم را پر کرده بود. بوی دریاچه هم دماغم را. در دامن مادرم نشسته بودم و آرام آرام با دستان لطیفش موهایم را نوازش میکرد. تکان های قایق مرا به قعر آغوش مادرم میبرد و بر میگرداند. نمی دانم دریا چیست. اما همین که قایق را تکان می داد تا من بدون اینکه بخواهم در آغوش مادر غرق می شدم برایم زیبا به نظر می آمد. اما می دانم پدرم از آن لذت چندانی نمی برد. مدام غرغر میکند که ای کاش برای کار مجبور به عبور از دریاچه نبود. پارو می زد. گاهی توقف میکرد، سرفه ای میکرد تا سینه اش صاف شود، چند پُک به سیگارش می زد و دوباره ادامه می داد.  آواز قورباغه ها با صدای سرفه های پدرم فقط برای چند لحظه متوقف می شد و دوباره از سر گرفته می شد. پدر دوباره کمی پارو زد. نفس هایش تند شد. می دانستم الان باید توقف کند. توقف کرد. چند سرفه کرد. و بوی دود سیگار قایق را پر کرد. منتظر بودم که به پارو زدن ادامه دهد. اما به پارو زدن ادامه نداد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۹
نواب همتیان

نگاه ها به مادری خیره بود که وسط میدان روستا داد و فریاد می کرد. در غم گم شدن فرزندش، گاهی به صورتش سیلی می زد و گاهی به سینه. برف هم می بارد. سردی شیون های این  زن و گونه های سرخ او، بار غم و سرما را دو چندان نشان می داد. زن ها و مردها دست روی دست گذاشته اند و به جیغ های این زن گوش می دادند. صیر جیغ های او گاهی در کوه بالای روستا هم می پیچید. در نگاه اطرافیان درماندگی و بیچارگی موج می زد. درماندگی از اینکه این اتفاقِ امسال و امروز نیست. سالهاست که فرزندان این روستا یکی پس از دیگری گم می شوند، اما کسی نمی داند چرا. چروک دور چشمان شان  سپرِ دانه های برف نیست. از ترس است. که مبادا گم شونده ی بعدی فرزند دلبند آنها باشد؟ اما این ترس موجب نشد که دستی بر سر کدکشان بکشند و این از همه چیز ترسناک تر بود. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۲۲
نواب همتیان

ستاره ی صبح هم کم کم داشت ناپدید می شد و صبح کمی از زود بودنش می گذشت. به سختی از شیب تند کوه خودم را بالا کشیدم. هس هس کنان خودم را به چوپان رساندم و با او احوالپرسی کردم. نگاهش که به چشمانم گره خورد با بی میلی جوابم را داد و گفت بفرما بشین. کنارش نشستم. بوی آتش و چایی کنارش مدهوشم کرد. اما او با من صحبتی نکرد و همانطور نشسته بود و با چوبی در دستانش به گوسفندانش خیره شده بود. فقط گاهی از جایش بلند می شد و سنگی به طرف گوسفندها پرتاب میکرد، فریاد بلندی می کشید و دوباره می نشست. دستم را بردم سمت کتری و قوری روی آتش و شروع کردم به صحبت. 

-چه خبر؟ خوش میگذره اینجا با گوسفندها؟ و کمی خندیدم.

به خاطر همراهی با من گوشه ی لبش را به نشانه ی لبخند تکان داد و با لهجه ی شیرین افغانیش گفت:

-هیچی گله است دیگه. صبح میاریمشون برای چرا، بعد ازظهر هم میبریم و تحویل صاحبش میدیم تا فردا صبح

- تحویل صاحبش؟ مگه خودت صاحبشون نیستی؟

- نه من براشون کار میکنم. یعنی چوپونشون هستم. شهر و خانواده خودم را ول کرده ام آمده ام اینجا برای کار.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۲
نواب همتیان